در نجف زیر پرچم سرخ
هما ایرانپور

جسم خسته از لیبرتی را به امید دیدارِ صوتی یک طرفهی فردا به هتل رساندیم.
از بلند گوی هتل اعلام شد که فردا صبح راس ساعت پنج و نیم آمادهی سفر زیارتی به نجف و کربلا باشیم.
قلبم از جا کنده شد. حدس زدم از فردا دیگر برادرهایم مرا نمی شنوند.
انگار در دلم رخت چنگ می زدند….
اشک امان چشمانم را بریده بود.
تا صبح خواب به چشمانم نرفت. فقط و فقط نوشتن آرامم میکرد…
ساعت چهار برخاستم برای خواندن نماز و آماده شدن.
خواهرانم از فرط خستگی و کسالت نتوانستند برای سفر زیارتی مهیا شوند. من اما باید به عهد خود جامه عمل میپوشاندم.
به پذیرش هتل که رسیدم اکثر خانوادهها جمع بودند. گویا هیچکس جز من نمیدانست که امروز روز آخرست…
همه از خواهرانم میپرسیدند و مدام یادآوری نبودِ آنها درکنارم چه طعم تلخی داشت. انگار که یک روح بودیم در سه قالب که اکنون جدا افتاده بودیم…
نمیدانم چند ساعت گذشت و چگونه گذشت تا به نجف رسیدیم. کیف و موبایلم را در ماشین گذاشتم. نمیخواستم هیچ تعلق مادی را با خود حمل کنم. بعد از توضیحات مترجممان از پارکینک ماشینها بهسوی حرم به راه افتادیم. قرار شد بعد از اذان و نماز ظهر همگی زیر پرچمی سرخ مقابل حرم جمع شویم.
کفشهایم را در کمدی شیشهای گذاشتم و خود را به آغوش گرم و تپنده حرم سپردم…..
بیرون که آمدم فقط دو نفر از همسفران نشسته بودند زیر پرچم سرخ. یکی از یزدیها خواهش کرد برای خریدن کفنی همراهیش کنم. گشتن در کوچههای نجف، گشتن بهدنبال دو جفت کفنی نجفی زنانه و مردانه دلم را بیقرارتر میکرد. کفنیها را که خریدیم و باز گشتیم به اتفاق همسفران راهی شهر کربلا شدیم. وداع سخت بود و من وداع نکردم. دری نجفی را از مقابل حرم به گرو خریدم تا وقت نجات برادرانم هدیه به حرم کنم…..
هما ایرانپور اسفند ۱۳۹۴
–
گنبدهای آرامش
صادق زبیدی

بعد از ظهری از اسفند ماه پس از هماهنگی مختصر به راه افتادیم
و دل به جاده دادیم.
فکرم کماکان مشغول بود و مردد که به کجا میروم و به سوی چه چیزی…..
حدود ۳۰ سال پیش پس از چند سال بی خبری, خبر آوردند که عمویم (اسم عمویم عبدالرضا زبیدی است) که برای تحصیل به آمریکا رفته بود اکنون در عراق و با گروهک منافقین است. این برای همه خانواده شوک بزرگی بود. از آن روز کابوس ها شروع شد که سرانجام او چه خواهد شد و چگونه با این موضوع باید کنار آمد.
از همان روزها با نام این سازمان آشنایی پیدا کردم.
زندگی ما در مسیری بود و این سازمان در مسیری دیگر. این تناقض برایم قابل حل نبود.
هفتم اسفند هزار و سیصد و نود و چهار
سالها بود که هر از چند گاهی مطالب، مقالات، مصاحبه ها و حتی خاطرات جدا شدگان را میخواندم و تا حدودی با شرایط سازمان آشنا شده بودم.
خواستم برای اینکه به عمویم یادآور شوم که ما هنوز دوستش داریم به سفر بروم.
با تمام سختیها و مشکلات، عزم سفر کردم…..
در ماشینی که به سمت مهران میرفت سه نفر بودیم که از قضا هر سه برای اولین بار به این سفر میرفتیم، تردید در چهره ها موج میزد.
از تن صدایمان شک و دو دلی شنیده میشد.
صحبتها نا خواسته خارج از چارچوب موضوع سفر بود.
تا اینکه به مهران رسیدیم
تردیدها و دو دلی ها لحظه به لحظه بیشتر میشد.
جمع از استان ما در محل هماهنگ شده مستقر شدیم.
در این بین، یکی از افراد که با تجربه تر از ما بود و سالها در مسیر مبارزه با فرقه رجوی قرار داشت به خوبی جو را آرام کرد. “احمد هاجری” خاطرات تلخ و شیرینی از اتفاقات و حوادث سالهائی که بخاطر آزادی برادرش از چنگ این فرقه در گیر بوده را میگفت و ما غرق در خنده و تعجب میشدیم.
او زیرکانه جو مردد را آرام کرد و امیدوار به حرکتی رو به جلو.
با مشقت زیاد شام را تهیه کرد و خودش فرصت نکرد حتی لقمه ای در دهان بگذارد.
صبح شد.
پس از صبحانه به همراه برادران کرد که نیمه شب به ما ملحق شده بودند به سمت پایانه مرزی به راه افتادیم.
دوستانی از دیگر استانها هم آنجا بودند. با تأخیری قابل توجه از مرز گذشتیم و به سوی بغداد حرکت کردیم.
همزمان با غروب آفتاب به کاظمین رسیدیم.
گنبدهای زیبای حرم با صفای امامین کاظمین در آن گرگ و میش هوا چنان آرامشی بر دلهایمان نشاند که همه رنج سفر و خستگی از یادمان رفت
پس از صرف شام به زیارت رفتیم
و فقط خدا میداند که این حرم با صفا چه آرامشی بر دلمان نشاند.
پس از شام برای یک سورپریز در رستوران هتل جمع شویم.
همه متحیر بودیم از اینکه چه غافلگیری در پیش رو داریم.
در میان صحبتها و همهمه ها ناگهان فردی وارد شد.
چهره اش خاص بود. ترکیبی از هیجان و شادی در آن صورت لاغر موج میزد.
آشور ورشی برادرش را سخت در آغوش می فشرد.
آغوشی به وسعت ۲۸سال دوری. اشکها و لبخندها و بغضهای همه ی همراهان بهانه ای میخواست برای ترکیدن. چه بهانه ای قشنگتر از وصال این دو برادر که همدیگر را غرق بوسه می کردند.
تحمل دیدن این صحنه ها سخت بود. بی اختیار همراه شدم با سیل اشک و ناله های فراق مادران و پدران و خواهران و برادران و فرزندان چشم انتظاری که خود را در چین لحظاتی می دیدند به تمنای وصال….
***