دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۱ - - ناصر -
ما تعداد معدودی از خانواده های داغدار بودیم كه بنا به درخواست خودمان
برای دیدار با عزیزان مان پس از طی كردن مراحل قانونی عازم عراق شدیم به
امید اینكه بتوانیم برای یك بارهم كه شده جگرگوشه هایمان را ملاقات كنیم .
پس
از یك روز سخت به پادگان اشرف رسیدیم، خاكی كه فرزندان دلبندمان درآن
بسرمی برد. وقتی به نزدیكی مقر مجاهدین رسیدیم با دلی پر از درد فقط به درب
اشرف نگاه می كردیم و تنها انتظارمان دیدن حتی یك بار فرزندانمان بود . ما
5 زن ساعتها در سرما آنجا بودیم . مادرم با صدای بلند شهاب جان شهاب جان
می كرد ولی دریغ از اینكه یك نفر به پشت در بیاید و بپرسد چه می خواهید .
بعد از آن همه با هم با صدای بلند (ملاقات ملاقات )می گفتیم و بعد می گفتیم ( ملاقات حق مسلم ماست ) كه ساعتها این شعار را فریاد می زدیم و بعد از آن چون روز سه شنبه بود همه با هم دعای توسل را خواندیم و برخاك سجده كردیم كه بلكه خداوند ما را یاری كند. سربازان عراقی و مسئولان عراقی همه با ما گریه می كردند و آنها از گریه ی ما ناراحت بودند انگار آنها ما را بیشتر درك می كردند كه این مادران بدنبال بویی از فرزندانشان بودند وآنها را می جویند .
هر روز صبح كار ما این بود كه پشت در برویم و در آنجا تجمع كنیم و شعار "ملاقات ملاقات حق مسلم ماست"را بگوییم حتی دو خانم حالشان خیلی خراب شد و كارشان به سرم وصل كردن كشید تا اینكه روز پنجم شب بود كه دونفر مرد به پشت درهای زندان اشرف آمدند و از ما پرسیدند چه می خواهید ؟گفتیم فقط دیدار با بچه هایمان ؛ گفتند بیایید داخل ملاقات كنید.! مادرم گفت ما داخل راحت نیستیم یك بار سال 82 آمدیم پسرم هم نتوانست با ما راحت باشد و دونفر از فرماندهانش مستمر او را كنترل می كردند كه حرف های بی ربط نزند . ما ملاقات بدون حضور مسئولین سازمان را با فرزندمان می خواهیم . این مرد خودش را سعید و دیگری هم خودش را فرید معرفی كرد . بقیه افراد هم گفتند اگر خدا را می شناسید و به آن اعتقاد دارید بگذارید ما با بچه هایمان ملاقات كنیم . حتی مادر من دستهای آن نفر را گرفت و گفت به خاطر خدا بگذار من برای آخرین بار فرزندم را ببینم چون من یك بار دیگر نمی توانم این همه را ه را بیایم .
آن دو مرد ( سعید و فرید ) به ما قول دادند كه تا یك ساعت دیگر برای ما جواب بیاورند.
آن شب سرما خیلی شدید بود ولی تمام خانواده ها كه حالا تعدادمان نزدیك به پانزده خانواده شده بود این سرما را تحمل كردند وهمه منتظر جواب بودیم در این فاصله خانواده ها تمام سوغاتی هایی را كه از ایران برای بچه هایشان آورده بودند جمع آوری كردند و به پشت درب اصلی آوردند . شوق را در تك تك چشم ها به وضوح می دیدم همه مثل هم ساكت و بی صدا منتظر بچه ها بودیم . ولی یك ساعت به ساعتها انتظار تبدیل شد . به ما ساعت 9 شب قول یك ساعت دیگر را داده بودند ولی ساعت از 12 شب هم رد شد و جوابی دركار نبود . همه گرسنه و تشنه ولی منتظر در این سرمای شب ایستاده بودیم تا به هدفی كه به دنبالش آمده بودیم برسیم . ولی انگار ماها هیچ كدام به دروغ های اینها عادت نداشتیم . تازه آنجا بود كه كم كم می فهمیدم كه برادرم چطور گول این نامردها را خورده و با چه مكری آنرا به این ناكجا آباد كشانده اند .
شب
با نا امیدی رفتیم به محل اسكان خانواده ها و صبح خیلی زود به امید جواب
گرفتن از آن دو نفر برگشتیم و صدا زدیم آقای فرید آقای سعید شما به ما قول
دادید قولتان چه شد ؟ ولی هیچ جوابی به ما داده نمی شد .
یكی از فرماندهان عراقی كه واقعا درتلاش برای رسیدن به هدفمان خیلی خیلی ما را یاری كردند آمد جلو وقتی دید كه مادرم خیلی بی طاقتی می كند گفت شما نامه بنویسید تا من برای بچه ها ببرم . همه ی ما در تكاپوی نوشتن نامه بودیم . همه ی كاغذ ها خیس اشك مادرها بود و با دلخوشی كه این نامه ها به دست دلبندانمان می رسد می نوشتیم .
بعد فرمانده ی عراقی نامه ها را داخل برد و بعد از مدتی برگشت و گفت به آنها اجازه ی خواندن نامه ها را نداده اند و نامه های ما را برگرداند . او می گفت به تك تك افراد گفتیم بخوانید ولی آنها اجازه ی خواندن نامه را نداشتند حتی گفت كه به شهاب گفته ام مادرت دو بار حالش خراب شده و كارش به دكتر كشیده شهاب گریه كرده اما نتوانسته نامه ی شما را بخواند .
این خدا نشناس ها حتی از نامه های خانواده ها می هراسند و وحشت دارند . آنها از خواندن نامه ممانعت دارند چون سست شدن پایه های تشكیلات را می بینند . آنها می دانند كه این بچه ها هنوز عاطفه دارند و می ترسند خواندن نامه پایه های فرقه ی رجوی را بلرزاند و بچه ها از آن اسارتگاه فرار كنند .درگوش اینها چیزهایی می خوانند و آنها را از دنیای بیرون می هراسانند و در دل آنها رعب و وحشت ایجاد می كنند تا آنها را دراین سیاه چال نگه دارند . رجوی بچه های ما را تحت فشار روحی قرار داده است كه خانواده های شما اطلاعاتی هستند . آنها آمده اند تا شما را به كشتن دهند . سازمان خودش می داند كه كارش تمام است ممكن است بچه های ما را تحت فشار روحی و روانی قرار دهد ولی خودش چه كار می كند ؟
یك مرتبه ما درگفته هایمان خطاب به مسئولین سازمان اعلام كردیم كه فردا حمله می كنیم و بچه ها را خود از اینجا بیرون می كشیم . فردا صبح كه آمدیم جلو درب پادگان دیدم تمام نیروها را جمع كرده اند و مانند سدی جلو ما ایستاده اند. همه سر پا و مثلا آماده باش . برای اینكه اگر ما حمله كنیم آنها جلو ما را بگیرند كه اگر واقعا قصد حمله را داشتیم هركدام از مادرها به تنهایی می توانستند با ده ها نفر از آنها مقابله كنند چون دردی كه این مادرها كشیده اند واین فراغی كه این مادرها تحمل كرده اند خیلی زورش از این حرفها بیشتر است آنها جانشان را دراین راه گذاشته بودند تا به این هدف برسند آنها با چنگ و دندان می خواهند كه بچه ها را از این منجلاب بیرون بكشند . می دانند كه بچه ها گول نامردی های رجوی را خورده اند . بچه ها از بیرون بی اطلاع هستند آنها را شستشوی مغزی می دهند .
سازمان فهمیده كه خانواده ها خواستار بیرون كشیدن بچه هایشان از سیاه چال های رجوی هستند سازمان فهمیده كه خانواده ها خواستار آزادی بچه هایشان وعزیزانشان از این بیقوله هستند آنها تا خود را درمعرض خطر می دیدند به بیرون می آمدند و شروع می كردند به دادن شعارهای ضد ایرانی و به این طریق می خواستند خود خواهی خود را به معرض نمایش بگذارند.
پس
از یك روز سخت به پادگان اشرف رسیدیم، خاكی كه فرزندان دلبندمان درآن
بسرمی برد. وقتی به نزدیكی مقر مجاهدین رسیدیم با دلی پر از درد فقط به درب
اشرف نگاه می كردیم و تنها انتظارمان دیدن حتی یك بار فرزندانمان بود . ما
5 زن ساعتها در سرما آنجا بودیم . مادرم با صدای بلند شهاب جان شهاب جان
می كرد ولی دریغ از اینكه یك نفر به پشت در بیاید و بپرسد چه می خواهید .بعد از آن همه با هم با صدای بلند (ملاقات ملاقات )می گفتیم و بعد می گفتیم ( ملاقات حق مسلم ماست ) كه ساعتها این شعار را فریاد می زدیم و بعد از آن چون روز سه شنبه بود همه با هم دعای توسل را خواندیم و برخاك سجده كردیم كه بلكه خداوند ما را یاری كند. سربازان عراقی و مسئولان عراقی همه با ما گریه می كردند و آنها از گریه ی ما ناراحت بودند انگار آنها ما را بیشتر درك می كردند كه این مادران بدنبال بویی از فرزندانشان بودند وآنها را می جویند .
هر روز صبح كار ما این بود كه پشت در برویم و در آنجا تجمع كنیم و شعار "ملاقات ملاقات حق مسلم ماست"را بگوییم حتی دو خانم حالشان خیلی خراب شد و كارشان به سرم وصل كردن كشید تا اینكه روز پنجم شب بود كه دونفر مرد به پشت درهای زندان اشرف آمدند و از ما پرسیدند چه می خواهید ؟گفتیم فقط دیدار با بچه هایمان ؛ گفتند بیایید داخل ملاقات كنید.! مادرم گفت ما داخل راحت نیستیم یك بار سال 82 آمدیم پسرم هم نتوانست با ما راحت باشد و دونفر از فرماندهانش مستمر او را كنترل می كردند كه حرف های بی ربط نزند . ما ملاقات بدون حضور مسئولین سازمان را با فرزندمان می خواهیم . این مرد خودش را سعید و دیگری هم خودش را فرید معرفی كرد . بقیه افراد هم گفتند اگر خدا را می شناسید و به آن اعتقاد دارید بگذارید ما با بچه هایمان ملاقات كنیم . حتی مادر من دستهای آن نفر را گرفت و گفت به خاطر خدا بگذار من برای آخرین بار فرزندم را ببینم چون من یك بار دیگر نمی توانم این همه را ه را بیایم .
آن دو مرد ( سعید و فرید ) به ما قول دادند كه تا یك ساعت دیگر برای ما جواب بیاورند.
آن شب سرما خیلی شدید بود ولی تمام خانواده ها كه حالا تعدادمان نزدیك به پانزده خانواده شده بود این سرما را تحمل كردند وهمه منتظر جواب بودیم در این فاصله خانواده ها تمام سوغاتی هایی را كه از ایران برای بچه هایشان آورده بودند جمع آوری كردند و به پشت درب اصلی آوردند . شوق را در تك تك چشم ها به وضوح می دیدم همه مثل هم ساكت و بی صدا منتظر بچه ها بودیم . ولی یك ساعت به ساعتها انتظار تبدیل شد . به ما ساعت 9 شب قول یك ساعت دیگر را داده بودند ولی ساعت از 12 شب هم رد شد و جوابی دركار نبود . همه گرسنه و تشنه ولی منتظر در این سرمای شب ایستاده بودیم تا به هدفی كه به دنبالش آمده بودیم برسیم . ولی انگار ماها هیچ كدام به دروغ های اینها عادت نداشتیم . تازه آنجا بود كه كم كم می فهمیدم كه برادرم چطور گول این نامردها را خورده و با چه مكری آنرا به این ناكجا آباد كشانده اند .
شب
با نا امیدی رفتیم به محل اسكان خانواده ها و صبح خیلی زود به امید جواب
گرفتن از آن دو نفر برگشتیم و صدا زدیم آقای فرید آقای سعید شما به ما قول
دادید قولتان چه شد ؟ ولی هیچ جوابی به ما داده نمی شد .یكی از فرماندهان عراقی كه واقعا درتلاش برای رسیدن به هدفمان خیلی خیلی ما را یاری كردند آمد جلو وقتی دید كه مادرم خیلی بی طاقتی می كند گفت شما نامه بنویسید تا من برای بچه ها ببرم . همه ی ما در تكاپوی نوشتن نامه بودیم . همه ی كاغذ ها خیس اشك مادرها بود و با دلخوشی كه این نامه ها به دست دلبندانمان می رسد می نوشتیم .
بعد فرمانده ی عراقی نامه ها را داخل برد و بعد از مدتی برگشت و گفت به آنها اجازه ی خواندن نامه ها را نداده اند و نامه های ما را برگرداند . او می گفت به تك تك افراد گفتیم بخوانید ولی آنها اجازه ی خواندن نامه را نداشتند حتی گفت كه به شهاب گفته ام مادرت دو بار حالش خراب شده و كارش به دكتر كشیده شهاب گریه كرده اما نتوانسته نامه ی شما را بخواند .
این خدا نشناس ها حتی از نامه های خانواده ها می هراسند و وحشت دارند . آنها از خواندن نامه ممانعت دارند چون سست شدن پایه های تشكیلات را می بینند . آنها می دانند كه این بچه ها هنوز عاطفه دارند و می ترسند خواندن نامه پایه های فرقه ی رجوی را بلرزاند و بچه ها از آن اسارتگاه فرار كنند .درگوش اینها چیزهایی می خوانند و آنها را از دنیای بیرون می هراسانند و در دل آنها رعب و وحشت ایجاد می كنند تا آنها را دراین سیاه چال نگه دارند . رجوی بچه های ما را تحت فشار روحی قرار داده است كه خانواده های شما اطلاعاتی هستند . آنها آمده اند تا شما را به كشتن دهند . سازمان خودش می داند كه كارش تمام است ممكن است بچه های ما را تحت فشار روحی و روانی قرار دهد ولی خودش چه كار می كند ؟
یك مرتبه ما درگفته هایمان خطاب به مسئولین سازمان اعلام كردیم كه فردا حمله می كنیم و بچه ها را خود از اینجا بیرون می كشیم . فردا صبح كه آمدیم جلو درب پادگان دیدم تمام نیروها را جمع كرده اند و مانند سدی جلو ما ایستاده اند. همه سر پا و مثلا آماده باش . برای اینكه اگر ما حمله كنیم آنها جلو ما را بگیرند كه اگر واقعا قصد حمله را داشتیم هركدام از مادرها به تنهایی می توانستند با ده ها نفر از آنها مقابله كنند چون دردی كه این مادرها كشیده اند واین فراغی كه این مادرها تحمل كرده اند خیلی زورش از این حرفها بیشتر است آنها جانشان را دراین راه گذاشته بودند تا به این هدف برسند آنها با چنگ و دندان می خواهند كه بچه ها را از این منجلاب بیرون بكشند . می دانند كه بچه ها گول نامردی های رجوی را خورده اند . بچه ها از بیرون بی اطلاع هستند آنها را شستشوی مغزی می دهند .
سازمان فهمیده كه خانواده ها خواستار بیرون كشیدن بچه هایشان از سیاه چال های رجوی هستند سازمان فهمیده كه خانواده ها خواستار آزادی بچه هایشان وعزیزانشان از این بیقوله هستند آنها تا خود را درمعرض خطر می دیدند به بیرون می آمدند و شروع می كردند به دادن شعارهای ضد ایرانی و به این طریق می خواستند خود خواهی خود را به معرض نمایش بگذارند.