Fereidoni-Elame%20Jodaei-17.12.2012.htm
اگر آدمی بداند ، لحظه لحظه زندگی اش را تکرار و بدیلی نیست ، بی شک برای پشت سر گذاشتن هر لحظه اش اندیشه و تدبیر می کند و مقام و منزلت هر نفس خویش را نیک می داند و قدرش را نیز بجای می آورد . آنکس که عمر گرانمایه خویش را به دست تاراجگر باد می سپارد جز آه و افسوس و دریغ عایدی نخواهد داشت . خوشا بحال آنان که در میانه راه خسران و خطاء به خود می آیند و به مسیر حقیقی تکامل انسانی و اجتماعی باز می گردند و بدا بحال آنان که تا روز مرگ نمی فهمند راه را به خطاء رفته اند و همچنان بر آن پای می فشارند .
هرگاه به پشت سرم نگاه می کنم ، چیزی نمی بینم جز امتداد راهی باریک و معوج ، پیجیده در غباری مبهم که تا افق روزهای نه چندان شیرین نوجوانی ام کشیده شده است ، تو گویی تابلوئیست نه چندان زیبا و دلچسب ، که نه حاصل تلاش ناشیانه یک نقاش ، که رد پائیست بر بوم رنگ و رو رفته زندگی ام ، نمائیست از تکاپوی هوده و بیهوده ام در دو سوی نبردگاهی خونین میان دو خصم ، سالیانی در این سوی میدان و سالیانی نیز در آنسوی .
بیگمان من تنها کسی نیستم که در دو جبهه متضاد و در صفوف دو خصم قسم خورده در یک میدان نبرد جنگیده ام . اما بی تردید تنها کسی هستم که دو دهه از عمرم را در لباس یک پاسدار و یک دهه را در لباس یک مجاهد خلق سپری کرده ام .
در سالهای ابتدایی جنگ ایران و عراق ، دانش آموز دوره دبیرستان بودم که از تماشای مکرر شاخه های گل سرخ که بر صندلیهای خالی تنی چند از همکلاسیهایم جا خوش نموده بودند ، به ستوه آمده بودم و آرام و قرار نداشتم ، گرچه درس و کلاس و مدرسه را دوست داشتم اما رهایشان کردم تا همانند دوستانم در سفری بی بازگشت ، به ظن خویش ، شهامت ، غیرت و وطن پرستی ام را به چالش بکشم . پس قدم در راه گذاشتم ، راهی نه اقتضای سن من که ابتلای نسل ما شده بود و من باید می رفتم ... و چه دیر فرا رسید آنروز که پایانی بر جنگ بود ، جنگی که فدیه بسیار ستاده بود و از هرکس که دستی بر آن داشت چیزی گرفته بود و از من ، علاوه بر سلامت جسم و روح ، بهترین دوران عمرم را نیز با خود برده بود . البته من هرگز افسوس آنچه در این راه از دست داده ام ، نخوردم و نخواهم خورد چرا که به دفاع از وطن در مقابل دشمن خارجی اعتقاد داشته و دارم . بعد از اتمام جنگ به یکباره شکافی بزرگ در مسیر بازگشت به هر آنچه که بخاطر جنگ رهایشان کرده بودم ، دیدم ، فاصله زیادی را بین خودم و یک زندگی معمولی احساس کردم ، گویی همه راههای ورود به مسیر آرزوهای گذشته ام مسدود شده بودند و ظاهرأ فقط راهی که در آن طی طریق می کردم ، به رویم باز بود ، پس چاره ای جز ماندن در آن مسیر و در آن لباس که حالا دیگر به رنگ سبز در آمده بود ، نداشتم . اما هرگز نتوانستم میز و کلاس و مدرسه را از یاد ببرم ، پس همه سعی ام را برای پر کردن این خلاء بزرگ بکار گرفتم و تا دانشگاه پیش رفتم ، ورود به دانشگاه و آشنایی با اندیشه ها و نظریات متفاوت در حیطه علوم اجتماعی و سیاسی بارقه های نوینی را در نگاه و اندیشه ام پدید آورد ، تا آنجا که سر آغاز اراده ای برای بازخوانی باورهایم حول پدیده های اجتماعی و سیاسی و نیز عقیدتی ام گردید و توانی برای ابراز عقیده و ایستادگی در مقابل آنچه که قبولشان نداشتم به من داد ، آنقدر که برای دگرگونی و تغییر مسیرم کافی بود.
در زمستان سال 1382 در حالیکه با درجه سرهنگ دومی فرماندهی مرکز آموزش دانشجویی آبعلی را بعهده داشتم ، بخاطر برخی نافرمانیها ، ناهمراهیها و اقدامات ضد چارچوبهای حاکم که زاییده همان تغییر نگرش و تحول در باورها و اعتقاداتم بودند ، زیر فشارهای بسیار رفتم و عرصه روز به روز بر من تنگتر و تنگتر گردید تا آنجا که رسمأ تحت تعقیب قرار گرفتم ، دیگر جایی برای ماندن نبود ، باید جانم را از مهلکه تهدید و خطر دور می کردم ، بنابر این در یک اقدام اجتناب ناپذیر و بدون هیچ برنامه ریزی قبلی از طریق مرز عراق از ایران گریختم . روز بعد در بغداد به تور نیروهای آمریکایی خوردم ، دو روز طول کشید تا توانستم قانعشان کنم که واقعأ تحت تعقیبم و جانم در خطر است و چاره ای جز ورود به خاک عراق نداشتم ، تا بالاخره دست از سرم برداشتند ، ولی مخیرم نمودند یا به ایران بازگردم و یا به کمپ ایرانیان یعنی همان قرارگاه اشرف که تحت محافظتشان بود ، بروم . عجبا ! گرچه مرا ایمانی به سرنوشت نیست اما آنجا که خارج از اراده تو ، زندگی ات رقم می خورد را چه باید نامید ؟! مرا راه برگشتی نبود چرا که همه پلهای پشت سرم خراب شده بودند ، پس بناچار به خود گفتم ، هر چه بادا باد ، هر چه پیش آید خوش آید .
![]()
با شک و تردید و صد البته با ترس
فراوان، پا به قرارگاه اشرف گذاشتم ، قرارگاه کسانی که تا دیروز در ردیف
بدترین دشمنانم بودند ، درونم سخت می جوشید و سینه ام کوچکتر از آن می نمود
که قلب ملتهب و متشنجم بتواند در آن بطپد ، همچون بره ای بی پناه و رمیده ،
پای در لانه گرگ می نهادم و هر لحظه منتظر بودم که دریده شوم ... بر خلاف
انتظارم با رویی گشاده و باز از من استقبال کردند اما در نگاه و رفتارشان
شک و سوءظن همراه با حیرت و تعجب موج می زد ، لحظات بکندی تمام می گذشتند ،
آدمهای جور واجور می آمدند و سئوالاتی می کردند و می رفتند . رفته رفته
رفتارشان به وجد و جست و خیزهای ناموزون مبدل گردید ، حال دیگر به
شکارچیانی می مانستند که بر شکاری فربه دست یافته باشند . بالاخره پس از
مدتی مرا به محل ورودی و پذیرش بردند . در حالیکه من هنوز در شوکی بزرگ بسر
می بردم . بر خلاف آمریکاییها که دو روزه قانع شده بودند که من نفوذی رژیم
نیستم ، دو سال طول کشید تا سران قرارگاه اشرف قانع شدند و مرا وارد سلسله
مراتب تشکیلاتی خود کردند . دو سالی که برمن بسیار دیر و سخت گذشت ،
بازجوییها ، مصاحبه ها ، نشستهای جمعی و انتقادی ، آموزشهای فرقه ای و
تشکیلاتی ، دیدن اجباری صدها ساعت نوارهای سخنرانی ، کار اجباری و زندگی
آسایشگاهی ، به اضافه عدم ارتباط با دنیای خارج ، بی اطلاعی از وضعیت
خانواده ، نبود رادیو و تلویزیون و تلفن و اینترنت ، همه وهمه ، شرایط
بسیار طاقت فرسایی را برایم فراهم کرده بودند ، گاه به خودم دلداری می دادم
که این شرایط گذرا و خاص پذیرش می باشند ، راستش قدری هم به آنان حق
میدادم ، اما با ورودم به تشکیلات یا همان به اصطلاح ارتش آزادیبخش با
حقیقتی تلخ تر و گزنده تر مواجه شدم و آن اینکه شرایط در ارتش بسیار سخت تر
، خشن تر و وحشتناک تر بود ، همه افراد از صدر تا ذیل تحت فشارهای مداوم
روحی و جسمی قرار داشتند ، تمام توجه و تمرکز سازمان بر روی حفظ تشکیلات و
ساختارش بود ، ساختاری که بسیار پیچیده ، منقبض و متراکم رو به درون بود ،
ساختاری هرمی شکل که در آن لایه های مختلف در قالب سلسله مراتب تشکیلاتی بر
روی هم چیده شده بودند . در این ساختار که همه مختصات یک تشکیلات فرقه ای
را دارا بود هر لایه سطح ، حد و مسئولیت خاص خودش را داشت . همه چیز برای
قطع کامل اعضاء از دنیای بیرون ، بسیار دقیق و فشرده طراحی شده بود ، بنحوی
که برای هر نفر در بیست و چهار ساعت ، هیجده ساعت کار و کلاس و نشستهای
مغزشویی برنامه ریزی شده بود که هر روز صبح بعنوان دستور روز بصورت شفاهی
به هر فرد ابلاغ می گردید و هیچ گونه اوقات فراغتی را نمی شد در آن یافت ،
هیچ کس از خود اراده ای نداشت ، همه بدون هیچگونه حق فکر کردن و سئوال کردن
باید فقط برنامه ابلاغی را اجراء می کردند . اساس تنظیمات تشکیلات با
اعضاء بر پایه فشار و تحقیر و سلب هویت فردی و انسانی افراد از یک سو و
کاریزماتیک کردن رهبر سازمان در اذهان این افراد از سوی دیگر بنا نهاده شده
بود تا آنجا که هر عضو باید بر این باور می رسید که خود هیچ هویتی ندارد و
همه چیز در وجود رهبر سازمان خلاصه می شود پس باید برای داشتن هویت در او
ذوب شد . در حد فاصل جایگاه رهبری سازمان با لایه های پائینتر ، لایه ای
فشرده و نا متجانس بنام شورای رهبری وجود داشت که تمامأ از زنان تشکیل شده
بود ، زنانی که هیچ شباهتی به زن نداشتند ، کالبدهایی بی روح ، ضمخت ،
فرسوده و بی رنگ که شاخص حیاتشان تحرکی خشک و بی احساس بود که دل و روح
آدمی را بسختی می آزرد ، موجوداتی فرو انسانی که یکسویه و ماشین وار مجری
دستورات رأس بلا منازع هرم تشکیلات فرقه یعنی مسعود رجوی بودند . آنچیزی که
به جایگاه این زنان ماهیت ویژه می داد این بود که این زنان دیوار حائلی
بودند بین مسعود رجوی و مردانی که به لحاظ سابقه و فکر همطراز و شاید هم
بالاتر از او بودند . در حقیقت شورای رهبری ، جایگاه رهبری سازمان را برای
مدعیان احتمالی دست نیافتنی می کرد .
ورودم به تشکیلات سازمان از
همان ابتدا با شک و تردید و دو دلی همراه بود ، اما دیگر خیلی دیر شده بود ،
هیچ راه بازگشتی نبود ، انگار در دام عنکبوتی افتاده بودم که هر چه بیشتر
تقلاء می کردم تارهای لعنتی اش بیشتر اسیرم می کردند ، تا اینکه در سال
1388 در پی فشارهای دولت نوری مالکی برای خروج سازمان از خاک عراق ، به
نظرم رسید که فضا قدری تغییر کرده و می توانم با ارائه درخواست خروج ، از
سازمان خارج شوم ، اما این خیالی بیش نبود چرا که با درخواستم به شدت
مخالفت شد و علاوه بر آن مرا شدیدأ تحت مراقبت قرار دادند تا مانع فرار
احتمالی ام شوند . شرایط از قبل برایم سخت تر شده بود و حالا دیگر چاره ای
جز فرار نداشتم ، بالاخره در شامگاه یکی از روزهای اردیبهشت 1390 توانستم
با استفاده از فرصتی مناسب از آن قلعه عنکبوتی فرار کنم و خودم را نجات دهم
. بعد از یک سال هم توانستم با کمک کمیساریا در اروپا ساکن شوم و به سکون و
آرامشی نسبی دست یابم ، هر چند که به زمان زیادی نیاز دارم تا روح مجروحم
التیام یابد .
قصدم امروز با بیان سالهای از دست رفته عمرم ، درد و
دل کردن و بر انگیختن احساسات و کسب آراء افکارعامه نیست و نیز قصد تبری
جستن از اشتباهات و خطاهایم و احاله آنها بر گردن دیگران را ندارم ، من
دنبال قداست و پاکی هم نیستم ، چرا که مرا دیگر نه ایمانی به قداست و نه
نیازی به برائت است ، مرا همین بس که در مقام یک انسان و یک ایرانی مسئولیت
کرده ها و رفته ها و گفته های خویش را بپذیرم و در جهت ادای دینی که
خانواده ام و مردمم بر گردنم دارند ، قدم بردارم ، همچنین همانند پدری
تجربت خویش را به فرزندانم و همه آنانی که چون آنان در ابتدای راهند و
کجراهه ها در راهشان بسیار ، انتقال دهم .
من امروز رسمأ اعلام می کنم ،
دیگر نه پاسدارم و نه مجاهد خلق ، انسان آزادی هستم که قصد دارم به شکرانه
این آزادی ، زندگی ام را وقف آزادی همه آنهایی نمایم که دوستشان دارم .
آنچه در این راه برایم اولویت دارد ، تلاش برای آزادی دوستانی است که در
دهه اخیر با آنها در قلعه مخوف فرقه رجوی هم بند و هم زنجیر بوده ام ،
دوستانی که مجال رهایی نیافتند و هنوزم هم در دام عنکبوتی رجوی اسیرند . به
امید رهایی آنان و به امید آزادی همه مردم ایران .
ابوالفضل فریدونی
دسامبر 2012
-----------