قادر رحمانی ـ عضو سابق ارتش آزادیبخش و مجاهدین خلق
آذربایجانغربی ـ میاندوآب
شش ماه دیگر گذشت و نیروها کاملا به جان هم افتاده بودند. تقریبا انتقاد از خود در درون تشکیلات تبدیل شده بود به فحش های کوچه و خیابانی بین نیروها و مسئولین. هر کسی را که بهتر از بقیه ، همرزم های خود را زیر بار بدترین فحش ها و ناسزاها قرار می داد به اصطلاح خودشان انقلابی تر بود و بیشتر روی او حساب می کردند!!
کسانی که اعلام جدایی می کردند دیگر بریده معمولی معرفی نمی شدند مستقیما مزدور خوانده می شدند ، وقاحت در اوج خود جولان می داد.
مهوش سپهری : کاری نکنید ما چادر را از رو ببندیم!؟
مریم : شما برادران مثل گرازهای وحشی دارید مناسبات را شخم می زنید.
مسعود : هر کسی می خواهد برود درها باز است البته نه به سمت اروپا بلکه زندان ابوغریب در انتظار اوست.
عباس داوری : ما چون در کشور خارجی هستیم مجبوریم از قوانین آن اطاعت کنیم ، قانون اساسی عراق پناهنده نمی پذیرد به همین منظور ما هر کس را که قصد خروج از اشرف را دارد تحویل نیروهای عراقی می دهیم و استخبارات عراق فرد را هشت سال در ابوغریب به عنوان جاسوس نگه می دارد و سپس فرد به ایران استرداد خواهد شد بقیه جریان را ما نمی دانیم چه اتفاقی خواهد افتاد…
خنده مریم ……
اما در این میان آنچه به آن حتی اشاره ای نشد اصل موضوع بود که ما چرا درعراق هستیم؟ چرا باید تن به این شرایط بدهیم؟ و آن ژست های سیاسی مسعود کجا رفت؟ البته ناگفته نماند مسعود ژستی که گرفت که سیاسی نبود.
مسعود : بچه ها پیش صاحبخانه بودم ( صدام ) یک سری دوربین شب که تقاضا کرده بودید را گرفتم و آوردم.
کف زدن حضار…
مسعود : البته یکسری تانک مخصوصا چیفتن ( تانک های به غنیمت گرفته شده ایرانی در دوران جنگ ) که مال خودمان است را نیز درخواست کردم به صابخانه گفتم اینها مال خودمان است و صاحبخانه نیز خندید . ( کف زدن حضار )
در واقع مسعود دمی تکان داده و صدام نیز جلوی او یک چیزی انداخته .. حالا چه ربطی به بحث های مسعود و فروپاشی نظام سیاسی ایران درعرض شش ماه داشت را نمی دانیم؟؟؟
نود درصد بچه ها دچار تناقض شدند و بیرون سالن اجتماعات سیگار می کشیدند هر چند تناقض های ذهنی شان را به روی هم نمی آوردند ولی همه به خوبی فهمیده بودند که هرچه مسعود و مریم به خورد آنها می دهد همه و همه دروغی بیش نیست و بالواقع نه به عنوان مجاهد که به عنوان یک اسیر دراشرف گیر کرده اند و می توان به جرئت گفت ترس از مسعود و تشکیلات مخوفش در چهره ها غوغا می کرد و مسعود نیز زیرکانه از ترس و اضطراب نفرات نهایت سوء استفاده را کرد .