http://www.nejatngo.org
هزاران تبریک به خانواده ها ...
انجمن نجات مرکز آذربایجان شرقی، بیست و پنجم ژانویه 2012
http://www.nejatngo.org/fa/post.aspx?id=11965
بالاخره ایستادگی و عزم آهنین شما خانواده ها ، دیکتاتور خون آشام و دیو پلید سیاهی های اشرف ، " مسعود رجوی " را به زانو در آورد و پادگان اشرف در شرف تخلیه و فرو ریختن است .
احسنت و آفرین نثار خانواده ها و مادران و خواهران و پدران عزیز ما باد که برگ زرینی را از وفاداری به فرزند ، عشق به اولاد و ایثار نسبت به بچه هایشان ورق زدند .
با خانم بزگواری که همسر یکی از اعضای فرقه است صحبتی داشتم ، ایشان از سال 1366 که همسرش اسیر نیروهای عراقی شده بود تا الان یعنی سال نود ، بمدت 24 سال است که منتظر بازگشت همسر خود است و وظائف پدری و مادری را برای 3 فرزندش به تنهایی به دوش می کشد و در سال 1382 یکبار به ملاقات همسرش آمده ولی موفق به دیدار نشد!
اگر هر انسان منطقی و منصفی خود را بجای این خانم بگذارد به او حق میدهد که دیگر منتظر شوهرش نباشد ولی من از نزدیک شاهد سیل اشک های او بودم که می گفت ای کاش شوهرم برگردد هر چقدر هم پیر شده باشد ولی می خواهم پاهایش را بوسیده و کنیزی اش را بکنم ! .... من هم نتوانستم جلوی اشک هایم را بگیرم و پیش خودم گفتم چه حماسه هایی که این مادران و خواهران می افرینند ... " حماسه پایداری " که رجوی می گفت ، در حقیقت پایداری و وفاداری چنین خانواده هایی است . کم نیست از این نمونه ها ، مادری می گفت هر وقت دلم هوای پسرم را می کند ، کتاب قرآن را در بغلم گرفته به کوه و بیابان می روم و اسم پسرم را که سالهاست ندیدم آنقدر فریاد می زنم تا از خود بی خود می شوم ! مادران و خواهرانی را این بار پشت سیاج های اشرف دیدم که اسم پسرشان را صدا زده و زجه می زدند ! و التماس می کردند ...
واقعاً شما که این حماسه را می شنوید فکر می کنید ، " مسعود رجوی " از آه دل این خانواده ها جان سالم بدر خواهد برد؟! ...
محمدرضا مبین دیماه سال 90
---
از ادعای پیروزی تا زوزه های پر درد ناشی از شکست رجویها
انجمن نجات مرکز مازندران، بیست و پنجم ژانویه 2012
http://www.nejatngo.org/fa/post.aspx?id=11957
رجوی های شیاد که به چند جای خوری و مفتخوری عادت دارند در طول سال های گذشته بخصوص بعد از به گل نشستن استراتژی موسوم به « ارتش آزادیبخش » با حقه بازی تمام تلاش کردند تا شکست های پی در پی را بعنوان یک پیروزی قلمداد کرده و نه تنها تاوان شکست را ندهند بلکه چیزی هم به جیب بزنند . اما واقعیت سر سخت تر از آن است که آنها بخواهند با چند اطلاعیه و برگزاری نشست و شستشوی مغزی افرادِ از دنیا بی خبر خود در اشرف ، آن را تغییر بدهند و در نتیجه طبعات این شکست ها تاثیر خود را بر آنان گذاشته است. در صحت این موضوع کافی است به سیر قهقرائی و روند رو به مرگ آنان در چند سال گذشته بنگریم و ببینیم که چگونه از ادعای داشتن ارتش چند ده هزار نفری و معرفی باصطلاح رئیس جمهور و ادعای آلترناتیو بودن برای جمهوری اسلامی ، به جایی رسیده اند که بالاترین خواسته و سطح فعالیت های شان خلاصه می شود در اینکه « اشرف درش گل گرفته نشود » و « نام فرقه از لیست سیاه تروریستی آمریکا خارج شود » .
آخرین نمونه از این نوع پیروزی ها !!! مربوط به برخورد رجوی ها با موضوع تخلیه اشرف و تمدید زمان ضرب الاجل از طرف دولت عراق است. مریم قجر با ذلت و از ترس و تنها برای آنکه چند روزی بیشتر در عراق بمانند مجبور به پذیرش طرح خروج از اشرف شد و حتی با خواری پذیرفت که برای امضا قرارداد ( که در واقع باید به آن نوعی تسلیم نامه گفت ) با پای برهنه به بغداد و خدمت آقای مالکی که سالیان او را مزدور جمهوری اسلامی و جنایتکار خطاب می کرد برود ، با تمام این احوال او می خواست این امر را با روکشی زیبا به عنوان پیروزی قلمداد کند و چند روزی در بوق و کرنا کرد که ما پیروز شدیم و ضرب الاجل آخر سال میلادی به تعویق افتاده و ما هنوز در اشرف هستیم !!!
اما واقعیت این بود که دولت عراق با اقدامی هوشیارانه طرح های تروریستی این فرقه برای تحریک سربازان عراقی و ایجاد درگیری و در نتیجه کشته شدن نفرات فرقه را خنثی نمود . طرحی که قرار بود طی آن افراد فرقه با مواد آتش زا همچون بنزین و نفت و .... خود را به آتش بکشند و به گفته آقای زیباری وزیر خارجه عراق رجوی ها در پی پیاده کردن پروژه شهیدسازی بودند . بنابراین دولت عراق با این حرکت راه را بر هرگونه درگیری بست تا از کشته و مجروح شدن افراد اسیر در اشرف جلوگیری شود و در عین حال با دادن زمان درخواست شده از طرف سازمان ملل راه را بر هرگونه بهره برداری سیاسی – تبلیغی فرقه بسته و با آنها اتمام حجت نماید .
رجوی ها ابتداع در بوق و کرنا کردند که پیروز شدیم ولی بعد از چند روز با زوزه های درد آلود خود به همه فهماندند که چه شکستی متحمل شده و چه ضربه استراتژیکی به افکار و تشکیلات تروریستی آنها وارد شده است . برخی از سوز و گدازهای دردآلود آنان عبارت بود از :
« محلی که برای ما در نظر گرفته اند بسیار کوچک است » ، « این محل مثل زندان است » ، « ما حاضر نیستیم به محل جدید برویم » ، « دولت عراق دور تا دور مقر جدید دیوار چهار متری کشیده است » ، « ما در خطر هستیم » و در یکی از آخرین نمونه ها یک مزدور جیره خوارِ خارجه نشین رجوی بنام « کریم قصیم » در مطلبی با عنوان « تجربه تاریخ هشدار میدهد » که در سایت رسمی فرقه درج شد وحشت رجوی و همپالکی هایش را این گونه بیان کرد : « اما زنجیره رویدادهای دو هفته اخیر ] بعد از 31 دسامبر [ دستکم مرا ازآن حال و هوا ] خوشی بعد از عقب افتادن ضرب الاجل[ درآورد. حالا، اگر ملل متحد و آمریکا به سرعت و قاطعیت نجنبند، چیزی بر جای نخواهد ماند »
حالا دیگر نه تنها خبری از ادعای پیروزی نیست بلکه زوزه های درد آلود ناشی از شکست و ذلت است که پی در پی از آنان به گوش می رسد .
--
عزیمت جمعی از خانواده های آذربایجانغربی به اردوگاه اشرف
انجمن نجات مرکز آذربایجان غربی، بیست و پنجم ژانویه 2012
http://www.nejatngo.org/fa/post.aspx?id=11958
سران مجاهدین همچنان واکنش تدافعی در رابطه با خواسته و مطالبات قانونی و مشروع خانواده ها مبنی بر ملاقات و تماس با عزیزانشان در اشرف از خود بروز می دهند. رویکرد ستیزه جویانه ی سردمداران مجاهدین در رابطه با حضور خانواده ها در درب ورودی اشرف منطقی و معقول نیست. پس رهبران مجاهدین بیش از پیش خود را در معرض قضاوت افکار عمومی جهانی قرار خواهند داد .
اغلب رسانه های گروهی دنیا ، اندیشمندان و متفکران در حوزه ی مطالعات سیاسی و تحقیقات در زمینه ی فرقه و سکت های عقیدتی و سیاسی از مواضع غیر متعارف رهبران مجاهدین در چگونگی برخورد با مطالبات و حضور خانواده ها در اشرف شگفت زده شده اند؟ که چرا آنان اینگونه از مواجهه منطقی و معقول با خواسته ی خانواده های کادرهای تشکیلاتی مستقر در اشرف واهمه و هراس دارند؟ و به شکلی ناشیانه واقعیت حضور خانواده ها در درب ورودی اشرف را انکار می کنند یا با هو و جنجال و پروپاگاندا به تحریف حقایق و آنچه که هست و در جریان است ، مبادرت می ورزند؟
به طور صریح به رهبر عقیدتی مجاهدبن بایستی گفت که همچنان در توهم کودکانه بسر می برد و در دنیای مدرن با خودفریبی راه به جایی نخواهد برد؟
خانواده های ساکن استان آذربایجانغربی راهی عراق شدند تا پیام رهاییبخش و سرشار از عطوفت خویش را به عزیزانشان در اشرف برسانند آنها یک خواسته مشخص دارند و آن ملاقات و دیدار با عزیزانشان است. حال باید منتظر بود و اینبار واکنش رهبران مجاهدین را نظاره گر شد؟ آیا به خود خواهند آمد و سرانجام با واقعیت حضور خانواده ها و طرح مطالبات قانونی و خواسته ی مشروع آنان به شکلی منطقی و معقول مواجه خواهند شد؟


---
روز آزادی اسیران اشرف نزدیک است
انجمن نجات مرکز فارس، بیست و پنجم ژانویه 2012
http://www.nejatngo.org/fa/post.aspx?id=11951
رجوی هرگاه که نمی توانست بطور منطقی و با استدلال نیروهای خود را برای پیشبرد مقاصد خود قانع کند در دوران صدام که پشتش به او و به حمایتهای بی دریغ تنها دوست و متحدش گرم بود با استفاده از زور و بقول خودش با مشت آهنین کارش را پیش میبرد . اما الان که دیگر دوست و متحدی ندارد که از او پشتیبانی کند رو به بازی با احساسات نیروهای خود آورده است و با صحبتهای آتشین و هارت و پورت کردنهای آبکی سعی بر برانگیختن احساسات آنان و پیشبرد مقاصد خود دارد! برای کسی مثل من که سالیان زیادی را در آن جهنم رجوی ساخته سپری کرده ام و با شگردهای این دجال بزرگ بخوبی آشنا هستم این گونه شیوه ها لو رفته و رنگ باخته است! ولی از حق نگذریم رجوی در گول زدن آدمها و در خام کردنشان در حد دکترا یا بالاتر تخصص دارد! اخیرا شنیدم که ایشان سر از خاک بیرون آورده است و پیامی البته صوتی به نیروهای گروگان گرفته شده در اشرف داده که نصر و من ا... و فتح قریب و پیروزی مبارک و از این چرت و پرتهای همیشگی که دیدید ارتش مریم بالاخره پیروز شد و افعی کبوتر نمی زاید و جنگ صد برابر و خلاصه دوباره نیروهای بدنه سازمان هستند که قرار است بهاء ماجراجویی و طمع به قدرت رسیدن این آقا را بپردازند! بیاد ضرب المثلی افتادم که طرف نان خوردن نداشت یکی ازش پرسید طلا نمیخری؟! حالا آقای رجوی این بندگان خدا که نزدیک به سی سال است که در بیابانهای عراق سرگردان و بلا تکلیف مانده اند بدنبال آزادی از دست تو هستند اینک تو از کدام پیروزی یا کدام جنگ صد برابرحرف میزنی؟ این بندگان خدا از بس که در طی سالیان سرخورده شده اند دیگر حال جمع و جور کردن خودشان را هم ندارند بعد تو از جنگ و دعوا حرف میزنی؟! بقول هنرپیشه معروف سینما قبل از انقلاب 57 در فیلم گوزنها که گفت : انگاری حالیت نیس! دستم به سرم نمیرسه و ....
اگر جنابعالی در شهرتان شیپور از سر گشاد میزدی و صدایی هم میشنیدی باور بفرما که آن صدا از شیپور نبوده از خودت بوده است! نگاهی به وضعیت سازمان، نیروها و خودت بکن! چه کردی با بقول خودت آنچه حنیف نژاد بتو واگذار کرد و سینه جلو گلوله رژیم ستم شاهی سپر کرد؟ چه از سازمان باقی گذاشتی با ندانم کاریهایت با دروغ گفتن هایت با تشنه به قدرت رسیدن بودنت با به دامن هر کس و نا کس افتادن برای برخورداری از گوشه چشمی یا اندکی حمایت؟! تو کارت بجایی رسیده که حتی جرات دادن یک پیام ویدئویی به نیروهایت نداری که مبادا یکوقت چیزی لو برود و گیر بیفتی! حال نمیدانم این از سر شرم و خجالت است یا از ترس، اینرا دیگر خودت بگو!
زمانی بود که هرکس قصد دریافت پناهندگی سیاسی از کشورهای اروپایی یا امریکایی را داشت از عنوان مجاهد استفاده میکرد. اکنون تو با گند کاریهایت کاری کردی که هیچ کشوری حتی یکنفر از نیروهای شش دنگ مجاهدت را پذیرش نمیکند. و این دلیلی ندارد جز اینکه تو خراب کردی . تو مسیر را اشتباه رفتی. تو در حد و اندازه های یک رهبر سیاسی که هیچ حتی یک پدر خانواده هم نبودی که اگر می بودی زن و فرزند شیر خوارت را در آن شرایط سال 60 در تهران رها نمیکردی و خود به فرانسه فرار نمیکردی! .تو خودت اسم رهبرعقیدتی را بروی خودت گذاشتی و از همه خواستی که به تو امضاء خون و نفس بدهند. تو خودت را از مردم و از خواسته های آنان جدا کردی. تو سرنوشت خودت و سازمان و تمام نیروهای فریب خورده ات را با دیکتاتوری چون صدام گره زدی. و این اشتباه یک اشتباه ساده نبود. این اشتباه فقط یک اشتباه محاسباتی ساده نبود. تو ماهیتت بمانند صدام بود. چون تو مثل صدام دیکتاتور و تشنه قدرت بودی و هرگز به اندازه خودت قانع نشدی و بهای اینکار ننگینت را هم با خون فرزندان فریب خورده مردم ایران پرداختی! چه آنان که در جنگ رو در رو مقابل تو از بین رفتند و چه آنانی که تحت فرماندهی تو بودند و از بین رفتند! اکنون هم بمانند تکه گوشتی گند کرده بوی تعفن میدهی و حتی نزدیکترین نیروهایت هم از بودن و ماندن در کنار تو فراری شده اند. اینست عاقبت خودخواهی محض!اینست عاقبت جدایی از مردم و بازی با احساسات جوانان پرشوری که با نیت صاف و پاک بتو روی آوردند و تو با ناجوانمردی به آنان خیانت کردی!
باقری
بازگشت صادق خاوری به وطن و کانون پر مهر خانواده - قسمت دوم
انجمن نجات مرکز گیلان، بیست و پنجم ژانویه 2012
http://www.nejatngo.org/fa/post.aspx?id=11945
مسئول انجمن ضمن تبریک و شادباش بمناسبت بازگشت آقا صادق به کانون گرم خانواده اش اظهار داشت: بفرمایید شما که نه تنها عنصرسیاسی نبودید بلکه کمترین آشنایی هم با اسم مجاهدین نداشتید پس چگونه شد که سرازپادگان اشرف درآوردید!؟
آقا صادق که در دو طرف خود پدر و مادرش را داشت و وسط آنان نشسته بود با کشیدن آهی گفت حقیقتا هیچگونه آشنایی با سازمان نداشتم ومشغول زندگی ام بودم و با آرایشگری زندگی می گذراندم و چندماهی بود که ازدواج کرده و زندگی مشترکی را با خوشی دنبال میکردم که بی آنکه بفهمم به بهانه داشتن اشتغال بهتر با درآمد بیشتر فریب رابط سازمان را خوردم و طعمه آنان شدم. درادامه به اتفاق داریوش بال افکنده که چندی پیشتر فرارکرده و به وطن بازگشت و الان در این جلسه حضور دارد با آن رابط به ترکیه رفتیم. پس ازمدتی با پیشنهاد رابط خود فروخته سازمان مبنی براینکه لازمه و مستلزم رفتن به اروپا این است که اول به عراق برویم ومتعاقبا ازآنجا به هر کشور اروپایی که خواستیم برویم .

به عراق که وارد شدیم یک راست سر از پادگان اشرف در آوردیم و بشدت شوکه شدیم و حس کردیم که در دام آدم ربایان فرقه رجوی افتادیم و به اسارت کشیده شدیم. لذا درهمان بدو ورود لب به اعتراض گشودیم که درهمین نقطه تمام کنید و ما را به ترکیه برگردانید که از جانب سران تشکیلات مخوف رجوی پاسخ شنیدیم که تا سرنگونی نظام ایران! مهمان ما هستید وچنانچه کوچکترین خطایی بکنید تحویل صدام و زندان ابوغریب خواهید شد واینگونه بود که بی آنکه بخواهم ده سال ازعمرم را به بطالت گذراندم واحساس کردم که زندگی را باختم و دستم ازهمه جا تهی گشته است .
یکی ازاقوام آقا صادق پرسید خب این ده سال را چگونه درفرقه رجوی سپری کردید!؟
آقا صادق گفت حقا بازگوکردن خاطرات تلخ دوران اسارتم بسیار سخت و آزاردهنده است .
این ده سال برایم یک عمر تمام شد چرا که اساسا طعمه ناچسبی برای سازمان بودم لذا درهمان اوایل ورودم درخواست خروج کردم ولی آنقدراز جانب سران تشکیلات رجوی تحت فشار روحی بودم که ناگزیرهر بار درخواستم را پس میگرفتم و درهمان اسارتگاه باقی می ماندم . مدام می خواستند با جلسات مغزشویی اشخاص مثل من را در دام خود گرفتار بکنند و اینطور وانمود کنند که به اختیار خود درآن سازمان جهنمی ماندگار شده ایم!
مسول انجمن به اقتضای تجارب تلخ حضور خود در فرقه رجوی به وضوح آقا صادق را درک میکرد و دیگرنمی خواست جشن جلسه بازگشت وی را کمرنگ کند لذا مسیر بحث را عوض کرد وگفت دیگر بس است انشاء الله که به منزل خود رفتید اگر خواستید دوران اسارت خود را روی یک کاغذ سفید مکتوب کن تا خودت را تخلیه کنی ودرکنارخانواده ات به آرامش برسید.
حالا مقداری هم ازلحظات شیرین خود واینکه ازدام فرقه رجوی خلاص شدی برایمان بفرمایید.
قبل ازاینکه آقا صادق توضیحی درپاسخ به سوال فوق الذکر بدهد مادرش در حالیکه از شدت شوق اشک می ریخت گفت خدا را شکر میکنم که پس از ده سال چشم انتظاری فرزندم را درآغوش گرفتم. خدا به تمام کسانیکه دراین امرخیر و انسانی در راستای آزادی فرزندم و بازگشتش به وطن و خانه اش کمک کردند سلامتی بدهد ودلم میخواهد تمام بچه های دربند رجوی آزاد شوند وبه ایران بیایند.
من خودم چندماه پیشتر با وجود داشتن مریضی و کسالت ازانجمن نجات خواهش کردم که به عراق وپادگان این لعنتی ها بروم تا فرزندم را ببینم شاید که بتوانم با خودم به خانه برگردانم . دوهفته به اتفاق شماری دیگرازخانواده ها دم درب پادگان به تحصن نشستم وصادق را با بلندگو بارها صدا کردم ولی .............وقتی صادق اشک ریختن مادرش را دید رو به مادرش گفت از قضا من صدایت را شنیدم و حس کردم که تن دادن به اسارت بس است و تصمیم قاطع گرفتم که با فرار از زندان رجوی نزد مادر گلم برگردم خب حالا که درکنارت هستم و خواهش میکنم دیگر گریه نکنی . درهمین حال یکی ازحاضرین درجلسه با پخش شیرینی گفت دهانتان را شیرین کنید و آرزو کنیم که به کوری چشم رجوی تمام آن بچه ها که والدین شان چشم انتظار هستند از جهنم رجوی فرار کنند و نزد خانواده هایشان بازگردند.

آقا صادق درادامه اندر شرح فرارش از زندان رجوی توضیح داد که حقیقتا وقتی صدای مادرم را از بلندگو شنیدم به زندگی امیدوارشدم و بتدریج طرح فرار ریختم و توانستم دونفر دیگر از اعضای ناراضی را با خودم از زندان رجوی رها بکنم . الان هم حس خیلی خوبی دارم که در کنار پدر و مادر و سایراقوام و نزدیکان خودهستم واز این بابت شاکر خدا هستم و خوب است اشاره بکنم وگواهی بدهم ازوقتی که ازسیاج پادگان فرارکردم ونزد نیروهای عراقی محافظ اشرف رفتم ومتعاقبا خانواده های متحصن مقابل پادگان را زیارت کردم سپس به هتل بغداد رفتم والنهایه به وطن بازگشتم برخلاف القائات تشکیلات دروغین فرقه رجوی ، هرچه دیدم محبت بود وکمک انسانی تا اینکه الان درخدمت شمایان هستم .
گفتگو با عین الله شعبانی از رها شده های اخیر فرقه رجوی - قسمت دوم
انجمن نجات، مرکز مازندران، بیست و پنجم ژانویه 2012
http://www.nejatngo.org/fa/post.aspx?id=11946
به کوری چشم رجوی ها بالاخره موفق به فرار از اشرف شدم
همه افراد هر روز بعد از ناهار در ساعت 14:30 در جمع مسئولین خود می بایست فاکت های روزانه خود را از کم کاری و آنچه که در ذهنش در طول روز و شب خطور کرده را تحت عنوان عملیات جاری در جمع قرائت می کرد تا این فرد در جمع مورد توبیخ تشکیلاتی قرار گیرد تا در دستگاه رجوی روزانه اصلاح شود .
ولی واقعیت این نبود بلکه افراد را با کتک و فحش و ناسزا می ترسانند تا مبادا به افکار خود جنبه عملی ببخشند .
البته غیر از این مسئولین نیز نشست های دیگری برقرار می نمودند که یک نشست لایه ای وجود داشت که مشکلات فرد در نزد فرماندهان جمع بندی و سپس فرد را شدیدا تنبیه بدنی می کردند و در حدی که فرد را روی زمین دراز می کردند و کتک می زدند .
نشست دیگری نیز برای کنترل تشکیلاتی افراد وجود داشت و آن هم نشست مسئول اول سازمان که جمع بندی همه این نشست ها روی فرد و نزد مسئول اول سازمان تکرار می شد که در صورت حاد بودن فرد آنجا هم نفر می بایست پاسخگو می بود که در صورت مسئله داری سناریوی گذشته ولی این بار برای تعیین تکلیف تکرار می شد یعنی نهایتا کتک کاری .
جدا از این نشست ها رجوی حتی برای کنترل غرایز جنسی افراد نشست هایی تحت عنوان غسل هفتگی داشت که همه نفرات هفتگی می بایست تمامی فاکت هایی را که در طول هفته در رابطه با مسائل جنسی خود داشتند را در جلوی جمع یگانی خود می خواند مثلا فردی در طول روز زیبایی زنی چشم او را می گرفت یا به فکر نامزد و زن گذشته اش افتاده باشد یا حتی خواب آنها را دیده باشد و یا هر مسئله دیگری که غرایز جنسی او را تحریک می کرد را می بایست در نزد مسئولین تشکیلاتی و سایر همرزمانش قرائت می کرد که نتیجه اش تنبیه و کتک کاری و فحش و ناسزا بود .
الان که راجع به این موضوع فکر می کنم متوجه می شوم که همه این کارها فقط برای تحت کنترل داشتن افراد بود که همان کنترل ذهن افراد بود .

* حالا شما خودتان را بگذارید جای نفرات که در اشرف هستند آیا وقتی برای فکر کردن و تصمیم گیری دارند تا بتوانند آن را عملی کنند ؟
جدا از این نشست ها و حصارها و موانع ، موضوع دیگری را نیز در این اواخر بعنوان نشست مطرح می کردند با عنوان تعهد کاری که رجوی ها در نشست هایی که گذاشتند از همه تعهدی گرفتند که هر فرد بایستی به اندازه صد برابر توان هر فرد معمولی کار کند فرماندهان بر اساس همین فرمان رجوی ها همه افراد را از صبح رود تا 11 شب کار می کشیدند .
بعنوان مثال برای روشن شدن بحث می خواهم برنامه یک روز را برای شما طرح کنم .
بیدارباش 5 صبح و صبحانه پانزده دقیقه بعد بوده و بعد از آن دستور کار یک ربع و شروع کار از 6 صبح تا ساعت 1230 بود و بعد از آن نهار و ساعت 1430 شروع نشست عملیات جاری و در این فاصله هر لایه ای که نشست آنها به اتمام می رسید مستقیما سر کار می رفتند و از ساعت 1600 مجددا همه افراد کار می کردند ساعت 1800 تا 2000 به ورزش می پرداختند از ساعت 2045 باز هم شروع نشست ها بود و تا ساعت 2300 ادامه داشت جالب این است که کارهای فردی همیشه باید در ساعات خاموشی باشد .
تازه در این فاصله که نفرات در حال کار فردی بودند و تحت نظر مسئولین و فرماندهان بودند بعضا مورد سئوال قرار می گرفتند که چرا بر روی تخت نیستی و ....
این تنها زمانی در طول روز بود که فرد شاید در حال انجام کار فردی می توانست فکرهای دیگری به سرش بزند و احتمال فرار داشت به همین دلیل فرماندهان حساسیت بیشتری داشتند و به نفرات تذکر می دادند .
پس سازمان همه این کارها را برای خسته شدن افراد انجام می داد تا دیگر افرادش رمقی برای فکر کردن و تصمیم جدید نداشته باشد تا اصلا فکر کند که در کجا هست و چه کاری می کند و اصلا زمان چه طوری می گذرد .
آنها نفرات را همیشه خسته روحی و جسمی می خواستند تا در صورت هرگونه وقت گیر آوردن به خواب بروند و فرصت فکر کردن نداشته باشند همیشه نفرات حتی در نشست ها در حال چرت زدن بودند.
* با توجه به طولانی شدن زمان حضور افراد در اشرف و سقوط صدام و گیر کردن سازمان در عراق آیا برای افراد تناقض و مسئله سیاسی پیش نمی آمد که بالاخره رجوی در مقابل شعارهای داده شده سرنگونی چه کاری می خواهد بکند ؟
در سال اول سرنگونی صدام که آمریکائی ها سلاحها را از فرقه رجوی جمع کرد مسئله های زیادی برای افراد پیش آمد ولی مسعود رجوی برای توجیه شکست خود اعلام کرد که من بین سلاح و صاحب سلاح ( یعنی رزمندگان ) صاحب سلاح را انتخاب کردم و به همین دلیل همه سلاحها را تحویل آمریکا دادم و این جوری به رفع و رجوع اذهان پرداخت .
ولی اندک اندک مسئله خروج مجاهدین از عراق پیش آمد که رجوی باز هم سعی داشت با فریبکاری این مسئله را طرح کند که چون از زمان صدام در آنجا بودیم پناهنده محسوب می شویم پس دولت مالکی که بعدا سرکار آمد نمی تواند مانع ما شود و ما را اخراج کند و همین امر باعث درگیری با نیروهای عراق در سال 88 شد که باعث کشته شدن چندین نفر از سازمان شد .
البته در همان موقع رجوی برای مشخص کردن افراد مسئله دار نشستی با افراد گذاشت که در آن تریبون آزاد بود و گذاشت تا افراد خواسته و مسائل خود را آزادانه مطرح کنند .
همان موقع بود که تعدادی از افراد گفته بودند که قرار بود سازمان به جز با نظام جمهوری اسلامی با کسی جنگ نداشته باشد ولی چه شد که ما با دولت عراق وارد جنگ شدیم که این مسئله ذهن خیلی را گرفته بود که رجوی در توجیه و فریبکاری خود گفته بود که دولت عراق دست نشانده ایران و به همین دلیل با او درگیر هستیم که همان موقع حتی بیشتر فعالیت های بیرونی او هم در رابطه با ضدیت با دولت مالکی بوده است در صورتی که دولت مالکی بعد از اشغال عراق توسط آمریکا با رای گیری انتخاب شد ولی واقعیت این بود که دولت عراق به آنها گفته بود که چون اشرف جزیی از سرزمین عراق می باشد می خواهیم پاسگاهی در اشرف دایر کنیم که مقاومت آنها باعث درگیری 88 شد .
بعد از درگیری در سال 88 مسئله دار افراد بیشتر شده و افراد متوجه شده اند دیگر سازمان در تله ای گیر کرده است و این هم برای همه روشن شد که باعث نارضایتی همه گشت به همین دلیل مسئولین سازمان تردد افراد حتی زنان را اجبارا دو نفره کردند تا افراد نتوانند فرار کنند . در همین موقع بود که فاصله نگهبانی را کمتر و تعداد نفرات آن را 3 نفره کرده بود آنها حتی برای نگهبانی های داخل مقر نیز همین عمل را انجام دادند به نگهبانهای داخل مجموعه ( آسایشگاهها ) را نیز دو نفره کرده بودند تا در صورت خالی بودن تخت در پی نفر آن بگردند تا او را پیدا کنند .
ادامه دارد…