یکشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۰ - - ناصر -
دیدار در شهرک آزادی با خانواده علی بابا
شنبه ۸ بهمن ۱۳۹۰
قبل از اینکه من این خانواده را دیده باشم روی یک پله نشسته بودم، مردی
را دیدم که در چهره او یک نگرانی برجسته دیده می شد ، مثل اینکه همه چیز را
از دست داده و نمی تواند آن چیزی را که از دست داده بیان کند . زیر لب یک
اسم را تکرار می کند و می گوید پسرم 23 سال است از من دور شده و اسیر این
سازمان می باشد . توکل به خدا گفته و سؤال کردم حاجی اسم پسر شما چیست؟ گفت
علی بابا ! گفتم ، بچه تهران . گفت آری ، مگر تو او را می شناسی؟ من آهی
کشیدم و گفتم ، یادش بخیر ! من و او سال 67 که اسیر شدیم در کمپ موصل 3 با
هم آشنا شدیم که 10 نفر باهم در یک گروه بودیم از آن گروه 7 نفرمان به
سازمان پیوستیم که 4 نفرمان سازمان را زود شناختند و در همان ماههای اول
ورود از سازمان خارج شدند اما 3 نفر از همان گروه در این سازمان ماندند که
دو نفر آن سال 83 خارج شد ولی علی بابا هنوز هم گرفتار این سازمان است .
گفتم خاطرات خوبمان همان یکسال اسارت بود که با هم همگروه بودیم ، اساساً
مال من و مال تو نداشتیم و همیشه در یک سفره غذا می خوردیم اما خاطرات بعدی
، بیان کردنش خیلی سخت است ، اگرچه همدیگر را می شناختیم و یک سال هم در
کمپ موصل هم غذا بودیم ولی در سازمان فقط احوالپرسی داشتیم با نگاه پر از
افسوسی که خودمان را درگیر هوس بازی این رهبران نمودیم . افسوس به آن روزها
که فکر می کردیم ما زودتر از بقیه به ایران بر می گردیم غافل از اینکه
گرفتار اسارت دیگری می شویم . پدر علی بابا گفت مادرش هم اینجاست می شود از
شما یک تقاضا بکنم . گفتم اختیار دارید . گفت بعد از ظهر با مادرش پیش شما
می آیم و خاطرات اسارت و زندان خود با علی بابا را برای او هم تعریف کنید .
پدر دل سوخته و چشم انتظار گفت من سال 82 به ملاقات او رفتم و ایشان گفت
بابا من از بابت شما راحت نیستم و گریه کرد و گفت من از این گروه جدا می
شوم ولی نمی دانم به ایران برگردم یا جای دیگر بروم. پدر آهی کشید و گفت:
آن موقع که با علی بابا در سالن نشسته بودیم ، 3 نفر دور ما را گرفته
بودند و نگذاشتند راحت حرف بزنیم ولی در خداحافظی آن چیزی را که من می
خواستم بگویم، گفتم و آنچه را که او می خواست بگوید گفت. ولی نگران شدم که
چرا از جدایی او خبری نیست به همین خاطر یک بار دیگر با مادرش آمدیم ، شاید
عمر من و مادرش دیگر اجازه ملاقات با او را ندهد به همین خاطر نگران هستم.
این حرف تنها حرف پدر و مادر علی بابا نیست بلکه حرف تمام پدران و مادران
پیری هست که نگرانند که دیگر فرزندشان را نبینند و نگران از وضعیت آنها که
با بی خبری از وضع بچه هایشان از دنیا بروند .

بعد از ظهر در سالن غذا خوری که با این خانواده قرار داشتم دیدم از درب
وارد شدند . من بلند شدم به سمت آنها رفتم ، پدر علی بابا گفت: این آقا از
زمان اسارت ، علی بابا را می شناسد ، مادر علی بابا گفتند خوش به حال مادر
تو که دیگر چشم انتظار شما نیست و خیال پدر و مادرت را از نگرانی راحت کردی
و بعد ازکمی صحبت ، این جمله را گفت : خدا یا کاری کن که قبل از مرگم علی
بابا را در کنار خودم ببینم و زندگی او را هم ببینم و بدون چشم انتظاری از
این دنیا بروم.
اینجاست که باید به رجوی و رهبران این سازمان گفت : این پدر و مادر چه گناهی دارند که باید اینقدر چشم انتظار فرزندشان در نزد شما باشند . مگر فرزند او به شما و گروه شما چه کرده که حتی برای ملاقات اجازه نمی دهید . این کمترین خواسته را شما آقای رجوی، شما از این پدران و مادران سلب نمودید و می دانید که علی بابا و .... اگر با خانواده ملاقات کند دیگر مال شما نیست و به همین خاطر به این پدران و مادران مارک مزدوری زدید و این مادر مزدور نیست بلکه چشم انتظار است و می خواهد وظیفه پدر و مادری خودش را نسبت به پسرش انجام دهد و او هم با تشکیل زندگی آن وظیفه را انجام شده می داند . چرا این حق را از این پدران و مادران سلب کرده و به آنها مارک می زنید؟!
غضنفری
اینجاست که باید به رجوی و رهبران این سازمان گفت : این پدر و مادر چه گناهی دارند که باید اینقدر چشم انتظار فرزندشان در نزد شما باشند . مگر فرزند او به شما و گروه شما چه کرده که حتی برای ملاقات اجازه نمی دهید . این کمترین خواسته را شما آقای رجوی، شما از این پدران و مادران سلب نمودید و می دانید که علی بابا و .... اگر با خانواده ملاقات کند دیگر مال شما نیست و به همین خاطر به این پدران و مادران مارک مزدوری زدید و این مادر مزدور نیست بلکه چشم انتظار است و می خواهد وظیفه پدر و مادری خودش را نسبت به پسرش انجام دهد و او هم با تشکیل زندگی آن وظیفه را انجام شده می داند . چرا این حق را از این پدران و مادران سلب کرده و به آنها مارک می زنید؟!
غضنفری