سی ام خرداد برای مجاهدین روز ویژه ای می باشد. هر ساله آنها این روز را جشن میگیرند. در چنین روزی سی و دو سال پیش یک تظاهرات عمومی از طرف مجاهدین ترتیب داده شد که در خیابانهای انقلاب، فردوسی، حافظ و جمهوری اسلامی، در تهران مجاهدین نیروهایشان رابه تظاهرات کشاندند و سعی می کردند این نیروهای متفرق را در یک خیابان جمهوری به هم برسانند و به سمت مجلس حمله کرده و مانع از تصویب خلع بنی صدر از ریاست جمهوری شوند. این آخرین برگ مجاهدین در «فاز سیاسی» بود. که البته با سرکوب آنها توسط جمهوری اسلامی این حرکت راه به جایی نبرد.
در فردای آن روز جمهوری اسلامی که مجاهدین را بصورت مسلح در مقابل خود میدید، به کشتار آنها دست زد. و فجایعی که پس از آن رخ داد و بمبگذاریها و اعدامها و الی آخر…
اکنون سی و دو سال از آن روزها می گذرد خیلی راحت تر می توان به تحلیل و کنکاش آن روزها پرداخت و عللی که سی خرداد بوقوع پیوست. در روزهای ابتدای انقلاب که هیجانات انقلابی سراسر جامعه را فرا گرفته بود، جامعه می رفت که بسرعت به قطب بندی تبدیل شده و فضای انقلابی پس از وقوع قیام ۲۲ بهمن به سمت خشونت پیش میرفت. قطعا در شرایطی که نیروی عظیم توده ای حاصل از انقلاب آزاد شده است، کنترل آن از طرف هر حزب و گروه و جریان و حتی دولتی سخت است. کما اینکه هنوز دهه شصت برای تمامی مردم ایران بعنوان سال خشونت و ترور شناخته شده و از آن یاد می شود.
حکومتی که به اتفاق آراء بر سر کار آمده بود و تقریبا تمامی نیروهای سیاسی همچنین تمامی نیروهای اجتماعی پشت آن بوده اند، اکنون به یک قدرت بی بدیل در خاورمیانه و تا حدی در جهان تبدیل شده بود. در افتادن با یک چنین حکومتی البته حماقتی محض است. یک نیروی سیاسی که با خط و مشی این رژیم مخالف است البته بایستی ابتدا روی آگاهی توده ای کار کرده و جامعه را به سمت یک انفعال از آن وضعیت انقلابی بکشاند و سپس به سمت خود جذب و از دولت مربوطه جدا کند. اما البته هیجانات ناشی از انقلاب چنان نشئه کننده بود که هم دولت و هم تمامی نیروهای سیاسی را در خود فرو برده بود.
چریکهای فدائی خلق که قبل از انقلاب عمده ترین گروه مسلحانه و چریکی علیه رژیم شاه بودند، در اثر نفوذ حزب توده در میان آنها دچار شقه شده و انشعابهای متعدد در میان آنها دچار اضمحلال شده و استراتژی مشخصی در مقابل جمهوری اسلامی نداشتند. حزب توده هم که سالهای قبل تکلیف آن با مردم روشن بود، و بعنوان یک حزب خائن و وابسته به کا گ ب شناخته می شد. عمده ترین گروهی که در مقابل دولت جمهوری اسلامی قرارداشت مجاهدین خلق بودند.
«فاز سیاسی» که به دوره ابتدای انقلاب تا سی خرداد شصت اطلاق می شود، دوره ای است که مبارزه نیروهای سیاسی، بدون خشونت و استفاده از سلاح ادامه داشت. سئوال این است آیا این دوره را نمی شد طولانی تر کرد؟ این یک سئوال کلیدی است. زیرا تمامی شکستها و ناکامی های پس از آن تا کنون ناشی از همین موضوع مشخص است. درست است که نیروهای وفادار به دولت جمهوری اسلامی که صدها برابر بیشتر از گروههای سیاسی دیگر بودند، سعی می کردند عرصه را بر گروههای دیگر تنگ کنند. اما همه ما که در آن جریانات بوده ایم دیدیم و شنیدیم و خواندیم که مجاهدین قطعا در این خشونت نقش داشتند. آنها با تحریک نیروهای حزب الهی فضا را هرچه بیشتر به سمت یک قطبی شدن پیش می برند.
سه علت عمده وجود داشت که مجاهدین دست به چنین تحریکهایی می زدند. اول اینکه به نیروهایی که حول آنها جمع شده بودند، بعنوان هوادار که در سخنرانی ها و میتینگهایشان بسیار امیدوار بودند. آنها در زمان شاه تعداد آنها کمتر از صد نفر بود و طی یک دو سال اینقدر نیرو در مقابل خود جمع کرده بودند بسیار متوهم شده بودند و فکر می کردند این نیروها آنها را به پیروزی خواهند رساند.
دوم، سلاحهایی که در زمان پیروزی انقلاب از کلانتریها و ژاندارمریها و مراکز دولتی بدست آورده بودند، فکر می کردند با استفاده از آنها براحتی می توانند یک شورش عمومی از نوع مسلحانه ایجاد کنند و کار رژیم نوپا را یک سره کنند.
سوم. نشئه انقلاب ۲۲ بهمن باعث شده بود که این توهم در آنها ایجاد شود که بزودی یک انقلاب تازه در ایران می توانند شکل دهند.
این تحلیل های غلط و بدور از واقعیت و عدم شناخت کافی از جامعه، دولت و خودشان باعث شده بود که خود مجاهدین هم در به سمت خشونت کشاندن جامعه کمک کنند. و البته تمایل آنها به همین سمت بود تا هرچه زودتر رژیم را یکسره کنند. آیا رژیمی که کمتر از دوسال است بر سر کار آمده آنهم با چنین اقبال توده ای را آیا می شود ظرف این مدت کوتاه سرنگون کرد؟
رهبری مجاهدین در واقع در دامی که جمهوری اسلامی برای آنها پهن کرده بود افتادند. جمهوری اسلامی تمایل داشت که آنها هرچه زودتر دست به خشونت بزنند تا بتواند آنها را قلع و قمع کرده و به کناری براند. مجاهدین هم طبق معمول متوهمانه فکر می کردند که سیاستی هوشیارانه در پیش گرفته اند. غافل از اینکه بدون هیچگونه پشتوانه توده ای وارد بازی شده اند که توسط جمهوری اسلامی چیده شده است.
واکنشهای بعدی مجاهدین بخصوص شخص رجوی پس از شروع جنگ مسلحانه بخوبی گواه این حقیقت است. وعده های چند ماهه و شش ماه و یک ساله رجوی برای سرنگونی دولت در ابتدای امر بخوبی نشان می دهد که آنها تحلیل شان از ابتدا این بوده است که با توجه به نیرویی که دارند و شکنندگی رژیم براحتی ظرف چند ماه دولت را سرنگون و خودشان دولت تشکیل خواهند داد.
از نظر من قطعا امکان این وجود داشت که جلوی شروع خشونت را گرفت. اگر طرفداران دولت که حاکم بودند و قدرت بیشتری داشتند، سمت و سوی خشونت داشتند آیا نیروهای ضعیف مثل مجاهدین نمی توانستند با عقب نشینی تاکتیکی و با مدارا کردن خشونت را شروع یا حداقل به تعویق می انداختند؟
اما مجاهدین به این دام افتادند و طی سی پنج سال گذشته کاملا مشخص کرده است که این شیوه تماما اشتباه بوده است زیرا اگر مسیر اشتباه نبود، می بایستی نتیجه ای مطلوب یا حداقل نسبی بجا می گذاشت. درحالی که می بینیم نه تنها برای مجاهدین نتیجه ای نداشته است بلکه سی و پنج سال آنها را از ملاء اجتماعی خود دور کرده و در یک انزوای مطلق بسر می برند.
چه نتایجی در پی داشته است؟
ـ کشتار وحشیانه بوسیله اعدام، بمبگذاری، قتلهای خیابانی در ابتدای دهه شصت که این دهه را به خونین ترین دهه و سیاه ترین سالهای تاریخ ایران تبدیل کرده است.
ـ منزوی شدن مجاهدین و بیرون رانده شدن آنها از کشور و دور بودن آنها از هرگونه آمیزش با اجتماع.
ـ طرد دائمی آنها از جامعه ایران ایجاد فاصله زیاد با مردم. که در هر شرایطی که پیش بیاید و جامعه ایران بسوی اصلاحات هم برود هیچ جایی برای آنها وجود ندارد.
ـ به هدر دادن نیروهای جوان و خلاق جامعه که سرمایه ملی کشور بودند و تبدیل آنها به ماشینهای رباط که هیچ اراده و خواسته ای جز دیدگاه فرقه ای و پرستش رهبری ندارند.
ـ اجبارا رفتن به سمت صدام حسین در شرایطی که صدام حسین در یک جنگ تمام عیار علیه ایران بود و شهرهای ایران را بمباران می کرد. و جنگیدن با صدام حسین علیه نیروهای ایرانی.
همه اینها مجاهدین را به یک نیروی منفور در بین مردم ایران تبدیل کرده است. مجاهدین پس از آن راهی رفته اند که هیچ بازگشتی برای آنها متصور نیست. جامعه ایران هرگز آنها را نخواهد پذیرفت و در هر شرایطی این نفرت نسبت به آنها باقی خواهد ماند.