لینک به منبع (انجمن نجات)
امروز گروهک تروریستی منافقین، سازمانی ورشکسته است
خدابنده در نشست رویش فرهنگ

نشست تخصصی «رویش فرهنگ» با عنوان «مرگ یک فرقه مخوف» با موضوع بازخوانی فعالیتهای منافقین با سخنرانی مهندس ابراهیم خدابنده، مدیرعامل انجمن نجات، در سالن همایشهای روابط عمومی آستان قدس رضوی برگزار شد.
به گزارش پایگاه خبریتحلیلی هابیلیان(خانواده شهدای ترور) مشروح سخنرانی مهندس ابراهیم خدابنده در این نشست ارائه میشود:
منافقین معتقد بودند که ایران هیچ وقت به استقلال نمیرسد
بسم الله الرحمن الرحیم. عرض سلام دارم و بسیار خوشحال و مفتخرم که من را در خدمت خودتان پذیرفتید که برخی از تجربیات خودم را با سازمان مجاهدین خلق و به تعبیر مردم ایران، منافقین، بازگو کنم.
ابراهیم خدابنده هستم، سال ۳۲ در تهران متولد شدم و سال ۵۰ جهت ادامه تحصیل به انگلستان رفتم. در آنجا با فعالیتهای سیاسی اتحادیه انجمنهای اسلامی در خارج از کشور آشنا شدم و قبل و بعد و حین انقلاب در آن فعالیت میکردم. در سال ۵۸ یکی از اعضای به نام احمد شادبختی فرقه رجوی به لندن آمد و آنجا راجع به سازمان صحبت میکرد. خوب سخنرانی میکرد و خیلی جذاب بود و خیلی از افراد آنجا که اکثراً از انجمن اسلامی بودند، جذب سخنرانی او شدند. او میگفت: الان که شاه سرنگون شده است و شعار انقلاب؛ استقلال و آزادی و جمهوری اسلامی است آیا همین موضوع استقلال به این سادگی است. طوری صحبت کرد که به نوعی انگار نشدنی است. من همان موقع یاد سخنرانی ابوالحسن بنیصدر افتادم در نیوکاسل که قبل از انقلاب صحبت میکرد. قبل از سقوط شاه؛ میگفت که سرنگونی شاه به این سادگی و زودی امکانپذیر نیست و ما مثل ویتنام باید ارتش خلق تشکیل دهیم و بیست سال با آنها بجنگیم که بتوانیم آمریکا را از ایران بیرون کنیم. بیراه هم نمیگفت؛ یعنی در منطق سیاسی و بینالمللی اینطور هم بود. بیرون کردن آمریکا از ایران بیشتر به معجزه شبیه بود. ایران کشوری بود که تا مغز استخوان به آمریکا وابسته بود. من یادم است آن موقع که جوان و نوجوان بودم در فامیل همه میگفتند که قدرت سفیر آمریکا در تهران بیشتر از شاه است. شاه با اینکه قدر قدرت ایران بود و همه از او میترسیدند؛ خودش بدون اجازه واشنگتن آب نمیخورد. سی هزار نیروی آمریکایی در سلطنتآباد تهران مستقر بودند که برای انتخابات ریاست جمهوری آمریکا صندوق رأی جلوی آنها میگذاشتند. اقتصاد، سیاست، ارتش و فرهنگ وابسته به آمریکا بود. صنعتی هم نداشتیم و اگر چیزی بود در ایران وابسته به آمریکا و غرب بود حتی سرمایهگذاریها.
ترس؛ حربه منافقین برای جذب
من به عنوان کسی که روی فرقههای مخرب کنترل ذهن مطالعه کردم، معتقدم که فرقهها برای جذب تلاش میکنند که در مخاطب ترس ایجاد کنند. شیوه جذبی که ممکن است در برخی مبارزات انتخاباتی هم استفاده شود. ترس از یک طرف، طرف را هل میدهد به سمت کسی که دارد ترس را ایجاد میکند و ایجاد یک فوبیا میکند. مثلاً انگشت میگذارند روی مشکلات و مسائل روز. بعد طرف را به اندازه کافی از شرایط میترسانند و بعد فقط یک دروغ اساسی میگویند و آن اینکه کلید حل این مشکلات در دست ماست!
رجوی میگفت زمانی که انقلاب شد همه به دنبال کار سیاسی رفتند؛ ما به دنبال تشکیل ارتش و فرستادن نفوذی در ارگانهای جمهوری اسلامی رفتیم! هر جا که توانستیم تأثیر بگذاریم، تأثیر گذاشتیم مثل دفتر بنیصدر و هر جا که نتوانستیم، منفجر کردیم؛ مثل دفتر حزب جمهوری اسلامی!
منافقین با شعار ضدامپریالیستی در خدمت امپریالیسم هستند
حالا برمیگردم به آن صحبتهای احمد شادبختی که میگفت: استقلال که الان عملی نیست! چه نیرویی میتواند استقلال را عملی کند؛ نیرویی که به واقع ضد استثماری باشد و متکی به طبقه کارگر باشد و تئوریهای مارکسیستی! و جمهوری اسلامی چون متکی به نظام سرمایهداری است و چون استثمار خلق میکند؛ لاجرم نهایتاً به آمریکا وابسته خواهد شد! این عین تبلیغاتی بود که مجاهدین در بعد از انقلاب میکردند. و تنها نیرویی که تا به آخر ضد امپریالیست و ضد آمریکایی باقی خواهد ماند، مجاهدین خلق هستند! این تبلیغات مجاهدین قبل از انقلاب بود. یعنی جمهوری اسلامی میرود وابسته میشود به آمریکا و ما هستیم که جلوی آمریکا میایستیم. امروز اگر نگاه کنید؛ میتینگهایی که سازمان مجاهدین و فرقه رجوی در پاریس میگذارد، درندهترین جناحهای امپریالیستی میآیند و در آن شرکت میکنند. کسانی مثل جان بولتون و مک کین و جولیانی کسانی هستند که خود آمریکا از اینها تبری میجوید. انقدر اینها جنگطلب و خونخوار هستند. مک کین معروف است به قاچاقچی اسلحه برای داعش. حالا یک سؤال حتماً اینجا پیش میآید؟ کسانی که با انگیزههای اسلامی و انقلابی و میهنپرستانه جذب این فرقه شدند چرا هنوز اینجا هستند در این سازمان؟! یعنی الان که این دگردیسی ۱۸۰ درجه را دارند میبینند، در بعد از انقلاب؛ وقتی که یاسر عرفات به ایران آمد، رجوی مدعی بود که جمهوری اسلامی به حد کافی به جنبش فلسطین کمک نمیکند و معتقد بود که باید بیش از این سلاح در اختیار اینها قرار بدهد و کمکشان کند. وقتی که یاسر عرفات با مسعود رجوی در تهران ملاقات کرد، یک کلاشینکف به او هدیه داد و گفت تنها راه مبارزه شما، جنگ مسلحانه با اسرائیل است. الان نیرویی همسوتر از فرقه رجوی با اسرائیل نمیتوان پیدا کرد.

مجاهدین خلق از همان ابتدای تاسیس، مشی مارکسیستی داشتند
اکنون مختصری از تاریخچه منافقین میگویم. سازمان مجاهدین خلق در سال ۱۳۴۴ توسط محمد حنیفنژاد از اعضای نهضت آزادی تأسیس شد. وقتی سازمان تأسیس شد سه گرایش اصلی آن موقع علیه شاه وجود داشت؛ گرایش مذهبی که با روحانیت شناخته میشد و برخی گروههای اسلامی. یکی گرایش ملی که با جبهه ملی و مصدق شناخته میشد و یکی هم جریان چپ و کمونیست که شاخص آن حزب توده بود. اینها مخالف شاه بودند و با شاه مبارزه میکردند. سازمان مجاهدین خلق آمد و یک ایدئولوژی تدوین کرد از ترکیب این سه گرایش؛ یعنی از هر کدام عناصری را وارد کرد که بیشترین جذب را داشته باشد. یعنی هدف موقع تأسیس جذب حداکثری بود. یعنی اسلام و مارکسیست و ملیگرایی را با هم وارد کرد. این سازمان بعد تشکیلات را از تفکرات مائوئیسم گرفت. مشی چریکی را هم از سازمانهای چریکی آمریکای لاتین گرفت و خلاصه از هر جایی یک وصلهای گرفت. در سال ۴۸ در دو نوبت سازمان فرستادههایی را خدمت امام به نجف فرستاد. حضرت امام وقت کافی گذاشتند و کتابهای اینها را خواندند و به حرفهای اینها گوش دادند. آقای دعائی میگویند که کتابهای اینها انقدر ریز بود که با عینک هم نمیشد آنها را خواند و با ذرهبین میخواندیم. میگفتند چون حضرت امام خودشان نمیتوانستند کتابها را بخوانند، من خودم بلند بلند اینها را برای ایشان میخواندم. صحبتهای ایشان را گوش دادند و در نهایت جمعبندیای که امام در یک جمله از این گروهک داشتند، این بود که گفتند اینها در رابطه با اسلام، قبل از اینکه تعبد داشته باشند، تمسک دارند! بعداً من از بعضی آقایان پرسیدم که معنی این چیست؟ گفتند یک موقع هست یک نفر مثل شهید نواب صفوی میگوید من مسلمان هستم و بر اساس باورهایم تکلیفی دارم و به آن عمل میکنم. دیگر پیروز میشوم، شکست میخورم، میمیرم یا زنده میمانم همه پیروزی حساب میشود. آن چیزی که به من مربوط است تکلیفی است که باید انجام دهم. اما یک موقع یکی هست که از ابتدا سنگ را بر این بنا نهاده است که قدرت را به دست بگیرد و مبارزه میکند برای بهدست آوردن قدرت. و در این مبارزه ابزار و وسایلی که استفاده میکند چیست؟ اسلام هم بد وسیلهای نیست و بالأخره مردم به آن باور دارند و میشود از آن استفاده کرد. بنابراین خیلیها معتقد هستند که مجاهدین از یک جایی منحرف شدند. من چنین اعتقادی ندارم و با خیلیها هم بحث کردم و ممکن است این را قبول نداشته باشند و بگویند بنیانگذاران خوب بودند و یک جایی منحرف شدند! اصلاً همان سنگ بنا کج گذاشته شد.
رسانه و تبلیغات، ابزار منافقین برای دروغپراکنی
آن چیزی که جای سؤال دارد و باید به آن عمیق نگاه کرد این است که چطور همه اعضای سازمان که با انگیزههای اسلامی آمدند در این سازمان؛ مارکسیست شدند بهجز تعداد اندکی که پافشاری کردند و باقی ماندند. از جمله مجید شریف واقفی که او را کشتند و جسدش را هم سوزاندند. این باز همان متدولوژی روانی کارکرد مغزشویی است که الان به قول دانشمندان میگویند: کنترل مخرب ذهن به عنوان تهدید اصلی هزاره سوم شناخته میشود. الان جنگ افکار، جنگ نرم و تبلیغات خیلی فراتر از جنگهای نظامی و پیچیدهتر شده است. یعنی الان قشر جوان همیشه آسیبپذیر است در برابر تبلیغات منفی. تبلیغاتی که او را از یک چیز میترساند و به سمت چیز دیگری هل میدهد. تبلیغاتی که یک جوان آرمانگرا را به این نتیجه میرساند که گویا کلید حل همه مشکلات در دست یک نفری است که باید دنبال او راه افتاد! و اینها آن تهدیدات و آسیبهایی است که واقعاً کار سنگینی میطلبد توسط کسانی که کار فرهنگی و کار آموزشی را در دست دارند. باید به این فنون و به این علوم مسلط شد و با اینها مقابله کرد. الان از طریق اینترنت و توسط یک لپتاپ مردم را جذب میکنند. این تکنیکها خیلی پیشرفته است و من برای مقابله با آن هم در خیلی از دانشگاهها رفتهام و برای خیلی از دانشجویان صحبت کردهام. خیلیها میگویند شما که تحصیلکرده بودید چرا رفتید دنبال اینها؟ خانم سینگل در کتابش این را پاسخ میدهد و میگوید من از شما میپرسم که یک دکتر تازه فارغالتحصیل از دانشگاه را راحتتر میشود گول زد یا یک ولگرد خیابانی را؟! چون علوم آکادمیک آن تجربه اجتماعی را به فرد نمیدهد؛ مخصوصاً علوم مهندسی و علوم پزشکی. یک اعتماد به نفس کاذب را به طرف میدهد که فکر میکند که میداند ولی چیزی نمیداند! باز خانم سینگل میگوید که دانشجویان معمولاً رشتههای فنی بیشتر جذب فرقهها میشوند تا دانشجویان رشتههای معارف و علوم انسانی و… . من همیشه فکر میکنم کاش آن زمان که من جوان بودم و وارد این سازمان شدم، کسی بود که میآمد و صحبت میکرد و این مطالبی را که من الان میفهمم، میآمد و به من میگفت.
وقتی واقعه تروریستی هفت تیر بوجود آمد؛ من آن موقع در منچستر بودم و اتفاقاً از جلوی کنسولگری ایران رد میشدم. دیدم یک سری از بچههای انجمن اسلامی که من آنها را میشناختم و آنها هم نمیدانستند که من از انجمن اسلامی جدا شدهام و آمدهام در فرقه رجوی. گفتند که آیتالله بهشتی در تهران ترور شده است و کنسولگری هم الان به این مناسبت تعطیل شده است. از من پرسیدند که فلانی به نظر تو میتواند کار چه کسی باشد؟ من گفتم که حتماً کار ضد انقلاب است و آمریکا و اسرائیل و سلطنتطلبها. هرگز به مخیلهام خطور نمیکرد که در آن شرایط رجوی این کار را کرده باشد. فضای عمومی همه هواداران سازمان هم همین بود. اگر یادتان باشد؛ سازمان هرگز مسئولیت این عملیات را به عهده نگرفت. چرا؟ ملاحظهاش چه بود؟ اعضای خود سازمان! یعنی مشکلش غرب نبود. یک سال بعد مسعود رجوی یک نشست در پاریس گذاشت با یک سری از افراد انجمنهای دانشجویان مسلمان هوادار مجاهدین خلق را جذب کرد و برای آنها صحبت میکرد. بعد راجع به هفت تیر صحبت کرد. تا آن موقع ما نشنیده بودیم که سازمان مسئولیت این عملیات را به عهده بگیرد. پس از یک سال مسعود رجوی عنوان کرد که این کار را یک نفوذی سازمان انجام داده است و بعد دلیلی که برای آن آورد این بود که ما از این طریق راه نفوذ آمریکا را کور کردیم. پایگاه آمریکا را نابود کردیم. یعنی دفتر حزب جمهوری اسلامی در تهران پایگاه آمریکا بود و خط وابستگی را کور کردیم.

منافقین دست به هر کاری زد تا در ایران به قدرت برسد
مختصری هم از شرایط فعلی سازمان بگویم و آیندهای که برای آن پیشبینی میشود. سازمان مجاهدین خلق دست به هر جنایتی زد و با هر دشمن ایران که توانست همدست شد؛ صرفاً برای کسب قدرت برای رجوی در ایران! که خواست خدا همه تیرهایش به سنگ خورد؛ یعنی اگر نگاه بکنید، چه حکمتی بود که مقام معظم رهبری قبل از هفت تیر مورد سوءقصد قرار بگیرد و در آن حادثه تروریستی هفت تیر نتواند حضور پیدا کند و بعد همینطور بیاییم در حوادث مختلف. محمد محدثین مسئول روابط بینالمللی سازمان ملاقاتی در لندن داشت و من مترجم او بودم؛ به او گفتند که شما رفتید با صدام همکاری میکنید، جوابی که او داد و من ترجمه کردم این بود که ما زمانی رفتیم عراق که صدام محبوب غرب بود. از بد حادثه یک دفعه ورق چرخید؛ یعنی صدام کسی بود که هم از غرب سلاح میگرفت و هم از شرق! هم سلاحهای روسی و چینی در دستان او بود و هم سوئدی و انگلیسی. همه جوره؛ من خودم آنجا بودم. میراژ فرانسوی، سوخوی روسی و … . در حالی که ایران در شرایطی بود که سیم خاردار به او نمیفروختند در دوران جنگ. در این شرایط رجوی به عراق رفت. در نشستی در شورای ملی مقاومت که بنیصدر هم بود، رجوی مطرح کرد که ما میخواهیم به عراق برویم. چون همه فعالیتهای تروریستی ما در داخل کشور به بنبست رسیده و کاری نمیتوانیم بکنیم و باید با عراق همدست شویم و از آن طریق وارد ایران شویم و حکومت را به دست بگیریم. بنیصدر در آن نشست گفت که اگر بر فرض ما به عراق برویم و پیروز شویم و حاکمیت ایران را هم به دست بگیریم، جواب مردم را چه میدهید که میگویند شما با دشمن همکاری کردهاید و آمدید حکومت را به دست گرفتهاید. رجوی گفت که هیچکس از پیروز سؤال نمیپرسد! بعدها من مطالعاتی که داشتم فهمیدم که این جمله هیتلر است! جملهاش ادامه هم دارد و میگوید کسی که شکست هم میخورد لازم نیست باشد که جواب سؤالات را بدهد و به همین دلیل هم وقتی شکست خورد خودکشی کرد و دیگر نبود و رجوی هم وقتی شکست خورد ناپدید شد که به سؤالات جواب ندهد!
بسیاری از اعضای سابق منافقین اکنون در ایران با آرامش زندگی میکنند
در انگلستان و کشورهای اروپایی مجازات اعدام ندارند و یعنی تحت هیچ شرایطی کسی را اعدام نمیکنند؛ فقط در قانون یک استثنا هست که مجازاتش اعدام است؛ همکاری با دشمن در حال جنگ! الان میدانیم بر اساس مصوبه شورای عالی امنیت ملی که به تصویب مقام معظم رهبری هم رسیده است، اعضای گروهها هر کدام اگر دست بکشند و داوطلبانه به ایران برگردند، مورد عفو قرار میگیرند و تحت پیگرد قضایی نیستند. خیلی از خبرنگارها که به ایران میآمدند، میگفتند چگونه چنین چیزی ممکن است. الان به شما بگویم که حدود هفتصد هشتصد نفر از اعضای همین فرقه تروریستی رجوی با همین شکل؛ افرادی که در سطوح خیلی بالایی هم بودند؛ آمدند و دارند زندگیشان را میکنند! حتی اینها خواستار این شدند که هویت و سابقه کارشان برملا نشود و یعنی مجبور نباشند که مصاحبه کنند و جایی حرفی بزنند یا تبلیغ کنند و آن هم پذیرفته شده است و یعنی کسی نمیداند که اینها رزومهشان چه بوده است. پاک و سفید رفتهاند در جامعه و متحیر هستند همه که چهطور میشود چنین چیزی؟! بعد من یک بار از کسی پرسیدم، گفت به دلیل اینکه ما از خودمان مطمئن هستیم. یعنی ما یقین داریم که اینها فریبخورده هستند و اگر بیاید و برگردند؛ دیگر مراجعه نمیکنند به آن تفکر. از خودمان مطمئن هستیم که اینطور میتوانیم با دست باز عفو کنیم و رأفت نشان دهیم.