دم خروس رو باور کنیم یا قسم حضرت عباس رو
اکبر حسنی (مستعار)، تیرانا، آلبانی
لینک به منبع
مریم رجوی دقیقا مثل اون ملعون گور به گور شده یک سری یاوه گویی و حرافی ها کرده و گفته آزادی دین و مذهب.
این وطن فروش تقصیر نداره. نعلن وارونه زدن رو از رهبر فراریش یاد گرفته. تو تونسته اعضا رو توی بند و زنجیر کرده و حالا دم از آزادی می زنه توی فرقه رجوی همه باید کلا به کیش رجوی باشن. ظاهرا همه باید شیعه اثنی عشری باشن اما رجوی هیچ کس رو جز خودش به این مذهب قبول نداره. در فرقه رجوی تنها یک مذهب هست و آن هم گوش به فرمان رجوی بودن. حالا این مترسک میاد واسه ما توی همه مثلا سخنرانی هاش بحث آزادی دین و مذهب میکنه
توی فرقه بدترین چیزی که واسه همه فشار داشت، همین موضوع مذهب بود؛ یک سری از نفرات سنی مذهب بودن. اونها رو تحت فشار می گذاشتن که شیعه بشن. آنهم شیعه نوع رجوی محرم میشد مثلا عزاداری میکردن. نفرات سنی مذهب رو تقریبا به زور سر نیزه میاوردن. تازه ماها شیعه بودیم از مثلا مراسم آنچنانی در میرفتیم، چون عزاداری محرم نبود، بیشتر خوراک واسه دوربین دستگاه تبلیغات رجوی بود.
مثلا در مراسم شب احیای ۲۱ ماه رمضان این نفرات باید حتما شرکت میکردن تا نفرات جلوی دوربین بیشتر بشن. اونقدر این آش شور بود که چند بار خیلی ها اعتراض کردن که چکار دارین با این بندگان خدا. یک بار یکی از دوستام گفت مراسم ۲۱ ماه رمضان شرکت نمیکنم. بهش گفتم فلانی یک گوشه بشین چرتت رو بزن مگه باقی چکار میکنن تو رو ول نمیکنن. گفت مرگ یک بار شیون یک بار میخوان چکار کنند.
هیچی طفلی مثلا خواست از حق خودش دفاع کنه .گفته بود مگه نمیگین آزادی دین و مذهب؟ پس چرا دارین مجبور میکنین؟ من که میدونستم ولش نمیکنن گفتم فلانی بدبخت کردی خودت رو.
همون شب مثلا شب احیا از بعد از شام بردنش توی نشست تا ساعت یک شب بعد از برنامه بازم نشست. کلا یک هفته پیداش نبود. بعد از یک هفته که اومد رنگ به صورت نداشت. لاغر شده بود. موقع نهار نشستم کنارش گفتم فلانی چکار کردن باهات. گفت باشه بعد ولی ممکنه تو هم به پای من بسوزی، بعد حرف میزنیم. بعد از نهار رفت استراحت کنه به زور راه میرفت تعادل نداشت. بعد مثلا مسئولش گفت فشارش پایین اومده بوده بیمارستان بستری بود که دروغ می گفت زیر شکنجه روحی بود.
خلاصه دوستم رفت استراحت. چهل و هشت ساعت روی تخت افتاده بود. طوری بود که باید غذا به دهنش میدانند. من همش نگران بودم که حتما بهش شوک الکتریکی دادن وسط غذا خوردن هم داشت چرت میزد.
بعد از چهل و هشت ساعت که یکم سر پا شد یک گوشه دنج نشستیم دو تا از دوستامم گذاشتم که حواسشون باشه جاسوس های فرقه نیایند سمت ما.
تا گفتم چکارت کردن انگار که بغضش ترکید و معطل همین یک جمله بود. مثل ابر بهار داشت گریه میکرد هرچی بهش میگفتم فلانی یواش صداتو میشنوند سرش رو گذاشت روی شونه هام داشت گریه میکرد جیگرم آتیش گرفته بود.
گفت فلانی اصلا فکرش رو هم نمیکردم که اینجا هم تازه ماها که از خونمون میخوان استفاده کنند این بلاها رو سرمون بیارن.
گفت توی این یک هفته همش نشست بود. فقط برای رفتن به سرویس میتونستم بیام بیرون، اونم تازه با دو تا نگهبان. از بیخوابی چرتم میگرفت. سرم می افتاد روی میز بعد طرف با مشت میکوبید روی میز که فلان فلان شده میخوابی. حالا کارت به جایی رسیده که حرف خواهر مریم رو توی تشکیلات چماق میکنی؟ یک بار از دهنم در رفت گفتم آخه خود خواهر مریم داره میگه من که حرف الکی از خودم نزدم. گفتن بیخود، این حرفای پر رنگ و لعاب مال مردم عادیه نه مال تو و توی تشکیلات. چی خیال کردی اومدی اینجا اپوزیسیون شدی؟
“این جمله رو به کسایی میگفتن که به حرف خودشون استناد میکردن “
میگفت در طول ۲۴ ساعت فقط دوساعت اجازه خواب میدانند. نفراتی که مثلا نشست (هیچ وقت فرقه به این کار نمی گفت شکنجه و فشار روحی بلکه میگفت نشست) میگذاشتن عوض میشدن ولی من کماکان باید زیر بازجویی و فشار میبودم. دیگه کلی فحش و فضیحت شنیدم.
میگفت توی زندگیم کسی جرأت نکرده بود بهم فحش ناموس بده ولی اینا به ناموسم هم ناسزا میگفتن که اصلا باورم نمی شد که در سازمان مجاهدین خلق هستم.
دلش خون بود بیچاره. میگفت همش بهم میگفتن که تو میخوای راهی رو باز کنی که باقی هم همین کار رو بکنن، نه از این خبرا نیست، اینجا اسمش سازمان مجاهدین خلق هست، اون کسی که بخواد جلوی سازمان و رهبری قد علم کنه با خاک یکسان میکنیمش.
میگفت خدا نکنه اینا به قدرت برسند. سر ماها که این بلا رو میارن ببین با مردم چکار میکنند. بخدا همه رو سلاخی میکنن اینا مثل گراز وحشی میمونن.
میگفت بهش گفتن که شانس آوردی که یک مقدار دستمون بسته است و گرنه از زیر ناخن هات حرف می کشیدیم، بهش گفته بودن نمیتونیم کاری کنیم که علامت بجا بماند.
چندین بار حوله خیس پیچیده بودن دور صورتش که میگفت تا مرز خفکی میرفت
تازه این یک گوشه کوچیک بود نفرات اگه امنیت جانی داشته باشند خیلی حرف ها واسه گفتن دارند
بله حالا مریم رجوی میگه آزادی دین و مذهب
یکی باید به این ابله بگوید که جمع کن بابا حنای تو دیگه رنگی نداره، خیال میکنی همه مثل نفرات اسیر هستند، این نفرات که میان توی برنامه هات بهشون پول نده بعد بهت میگم چه خبره و چی می گن.
اکبر حسنی اسیر آزاد شده از فرقه رجوی در آلبانی