عشق مادری ، سواد نمی خواهد
آرزوهای بر باد رفته رجوی
سالها آقای مسعود رجوی و بانوی سومش ! در جای جای عراق و زیر سایه صدامشان ، بر طبل مزدوری و نوکری کوبیدند و به هر دری زدند اما دریغ از یک قدم به سوی میهن.
با هر قدمی که برداشتند ، فرسخ ها از میهن و خلق و آزادی و شرافت ، فاصله گرفتند .
هر روز دورتر و دورتر از مردم ، به آغوش بیگانگان فرو غلطیدند .
در این میان خانواده های اسیران رجوی ، بسیار تلاش کردند که فرزندان خود را از این ورطه نجات دهند و در این راستا از هیچ تلاشی فروگذار نکردند . خانواده های بسیاری حتی سختی راه را در عراق بحران زده به جان خریدند و عده ای از مادران و پدران پیر نیز در کنار سیم خاردارهای اشرف در آنسوی سیاج ها شب ها و روزهای متمادی ماندند و التماس کردند که یک بار هم که شده عزیزان خود را ببینند ، اتفاقا بر خلاف ادعای سران رجوی ، بیشترشان هم اصراری به برگرداندن جگرگوشه های خود به میهن نداشتند.تنها آرزوی والدین ، یک دیدار ساده بود . این مادران و پدران سالخورده اصلا سیاسی نبودند و درخواست ملاقات و دیده بوسی ساده داشتند .
اولین و متداول ترین رسم آمدن کسی به ملاقات ، به پیشواز رفتن او بود و احترامی که شرط ادب بود . اما دریغا که رجوی ظرفیت این برخورد ساده را هم نداشت .
اما متاسفانه اخیرا باز هم یک فرزند ، در برابر مادر پیرش به میدان نامردی های رجوی آورده شده است .
آقای حمیدرضا نوری را مجبور کرده که جلوی مادرفرتوتش ، ” موضع گیری ” نماید .
تاریخ یکصد ساله ایران و شاید هم جهان ، چنین رفتار تندی را نسبت به ” مادر ” و خانواده توجیه نمی کند. اما رجوی ، بی مهابا ، در سرازیری سقوط محتوم خود ، مرزهای بسیاری را در می نوردد و حرمت خانواده ها را شکسته و می شکند .
آقای حمید رضا نوری ، درقسمتی از نامه فرمایش شده خود با عنوان ” آرزوهای برباد رفته يك رژيم پا به گور” که به اجبار تشکیلات و فرقه نوشته است ، آورده :
” من حمیدرضا نوری هستم و نزدیک به سه دهه، افتخار همراهی با جنبش مقاومت مردم ایران را دارم.. درهمه این سرفصلها هر کس هم که توان کشیدن شرایط سخت مبارزه را نداشت بهعنوان یک سنت بینظیر در تاریخ مبارزات و جنبشها، سازمان حتی به او کمک مالی هم کرد تا اینکه دنبال زندگی مطلوب خودش برود و من در همه آنها، از سر نیاز انسانی خود، خواستار ماندن در صفوف جنگاوران آزادی مردم ایران بودهام و پشت دیوارها ، شنیدم اسم مرا صدا میزدند من البته همان اولین شب به مادرم گفتم من که بچه نيستم یا اینطور نیست که دخترم یا تو را دوست نداشته باشم ازقضا به خاطر اینکه بیش از حد به شما عشق داشتهام… نوشتن یک نامه از قول مادر پیر من که سواد خواندن و نوشتن ندارد و حتی نمیتواند اسم و فامیل خودش را بنویسد بیانگر چه بدبختی در این رژیم است؟ اینجا میخواهد با دروغ و با حقهبازی تحت عنوان عواطف مادر و پدر چهره ما را پیش دولت آلبانی خراب کند آخر خیلی باید احمق بود که فکر کرد با نامهای کلیشهای و اینگونه دروغبافی میتوان ما را از جای خودمان تکان داد – حمیدرضا نوری ”
دوست گرامی ام ! حمیدرضای عزیز ، امیدوارم روزی برسد که موفق شوی از فرقه رجوی نجات پیدا کنی و به دنیای آزاد قدم بگذاری و خودت حقایق را برملا کنی . اما جهت اطلاع شما و سایر هم بندانت ذکر چند نکته را خالی از لطف ندیدم :
– گفته ای ، اگر کسی در سرفصل ها توان کشیدن شرایط سخت مبارزه را نداشت ، بهعنوان یک سنت بینظیر در تاریخ مبارزات و جنبشها، سازمان حتی به او کمک مالی هم کرد تا اینکه دنبال زندگی مطلوب خودش برود!!! انگار ” مشت آهنین ” از سخنان گوهر بار آقای مسعود رجوی ، رهبر کبیرتان را فراموش کردی. گوئی از یک سرزمین رویائی حرف می زنی که کسی زیارتش نکرده است . انگار زندان و شکنجه ها را در اشرف ندیدی و نشنیدی؟! کی و کجا هر کس که خواسته ، توانسته است به راحتی سراغ زندگی اش برود ! سرنوشت سیاه و سخت آقای سبحانی را نشنیدی که قریب به 8 سال در زندان انفرادی در اشرف زندانی بوده است و بسیار سال های سختی را در اشرف تجربه کرده است. آزادی نوع رجوی ، یک آزادی بی نظیر بود که در هیچ کجای تاریخ دیده نشده است.
– صدا زدن اسمت ، پشت دیوارها! را در اشرف و لیبرتی شنیدی. پس اقرار می کنی که دیواری بوده و کسانی که پشت دیوارها آمدند و اسم فرزندشان را صدا زدند. این چه جنبش انقلابی است که اعضای خودش را در پشت ” دیوارها ” زندانی کرده و شکنجه می کند ؟ اعضا هم حق ملاقات با خانواده شان را ندارند ؟
– بله مادران ما ، اکثرا کم سواد هستند. اما برای عشق ورزیدن به دلبندانشان و نثار شور و عشق بی نظیر مادرانه سواد نمی خواهد. عشق می خواهد. دلبستگی می خواهد… تا آن جا که وقتی برای دیدار جگرگوشه شان راه به جایی نمی برند دست کم با نوشتن نامه ای به قول شما کلیشه ای ! برای فرزندشان ، عشق نثارشان کنند.
کاش شما هم اجازه داشتید ، به طو ر مستقل چند سطر کوتاه دلنوشته برای مادرتان می نوشتید . حمیدرضا جان ، شاید فردا دیر شود و نتوانی برای مادرت چند سطری بنویسی و این آخر عمری دلش را به دست بیاوری.
حمید رضای عزیزشرط ادب و جوانمردی است که مادران و پدران پیرمان را تا زمانی که در قید حیات هستند ، دل شکسته و مایوس از این دنیا روانه دیار باقی نکنیم .
درود به همه اسیرانی که در مقابل شیوه های استبدادی سران فرقه رجوی ، ایستادند و خود را به ننگ نوکری برای رجوی آلوده نساختند . . .
فرید