اعلام جدائی رسمی خانم سحر ادیب زاده از فرقه رجوی
خانم سحر ادیب زاده، زنان ایران، آلمان ۱۸٫۰۹٫۲۰۱۸
من سحر ادیب زاده هستم،متولد ١٣۵٨ از تهران.چندین سال پیش هوادار مجاهدین شدم.بخاطروعده های زیادی که تبلیغ می کردن یک سری جوان ها و از جمله من هم فریب حرفاشون رو خوردم و بهشون اعتماد کردم.
هر چند جوان ها الان خیلی آگاه هستند و به خاطر افشاگری اکثر بچه هایی که جداشده اند،مردم ایران در حال حاضر اینها رو خیلی بهتر میشناسند و گول این فرقه رو نمیخورند.
تصمیم نهائی ام را گرفتم که اعلام جدائی کنم و شروع برای فعالیت بشر دوستانه برای آزادی کسانی که هنوز در فرقه رجوی مجبور به ماندن شده اند.
من قبلا بعنوان خاطرات زندگینامه خودم و ارتباطم با مجاهدین رو نوشتم و خواننده های سایت های جداشده ها،احتمالا نوشته های من را خوانده باشند اما بهرحال امروز برای من راه به یک اعلام جدائی رسمی و شروع فعالیت برد.
من هفته آینده دوشنبه نیز در تلویزیون مردم شرکت می کنم و بصورت زنده صحبتها و اعلام جدائی ام را اعلام خواهم کرد.
این وظیفه هر کسی هست که زمانی با این فرقه رجوی کار کرده است تا اعلام جدائی کند و طمع هر گونه سوء استفاده از طریق فرقه را ببندد.
من متاسفانه باور کردم که مجاهدین ادمهای درست و صادقی هستند و باور کرده بودم که برای مملکتشان و ازادی تلاش میکنند، ولی وقتی به اشرف رفتم، اولین شکی که باعث شد از اون حال و هوای مجاهدین و اینکه حاضر بودم هر کاری براشون انجام بدم،بهم وارد شد،اولین باری بود که به قول خودشون خواهرانشان رو دیدم و دختران و زنهایی که اونجا بودند رو دیدم.اونجا باعث شد که اون حسی که بهشون داشتم تا یه حدی فرو بریزه به این دلیل که مگه میشه تمامی این خانوم ها و دختران حالت افسرده داشتند.
اینها یکی دو نفر نبودند.من در سالن غذاخوری رفتم و خانمهای بسیاری رو دیدم و یکی از یکی غمگین تر و افسرده ترهر چند که هر کدام سعی می کردند که لبخندی ساختگی جلوی من نشان بدهند.
این برام سوال پیش اومد که اگر اینها مشکلی ندارن پس چرا از صورتشان غم میباره و سوال بعدی این بود که چرا همه یکدست لباس پوشیدند و چرا همه روسری دارند. حجاب سفت و سخت حتی تا جلوی پیشانی انها رو گرفته بود و لباسهای استین بلندی که حتی یک نفر هم اون استین رو بالا نداده بود.
همین الان در ایران شما همچین چیزی نمیبنید.در ایران یا افراد مذهبی هستند که چادر به سر میکنند و کاملا مشخص هستند و یا اینکه فرمالیته یه روسری به سر دارند.
در مجاهدین این برای من تعبیر شد که خودشون هیچ ازادی از خودشون ندارند.
دومین چیزی که برای من شوک اور بود این بود که من هیچ بچه ای اونجا نمی دیدم و با خودم میگفتم چرا اینها بچه ای بین خودشون ندارند.مگر همچین چیزی امکان داره،همگی طلاق گرفته اند.مگه میشه همگی به خواسته خودشون طلاق گرفته باشند.مگر ممکنه؟!؟
پس معلومه باید فشاری یا زوری وجود میداشت.
هر چند یک سری از خواهران مسئول میخواستند که ذهن من رو عوض کنند و میخواستند به من بگند که ما خودمون انتخاب کردیم و خودمون خواستیم اینطور زندگی کنیم،اما تمام این سوآلات در ذهن من بود و از بین نمیرفت.و مهم تر اینکه صدام سرنگون شده بود و من بودن مجاهدین رو در عراق نمیفهمیدم.
ه زمانی میگفتن ما توپ داریم تانک داریم و میریم و سرنگون میکنیم و بالاخره یه بحث بود.ولی دیگه صدام نبود و عراق کامل در دست ایران بود.پس بودن مجاهدین و اینکه ما میخوایم اینجا بمونیم چه مفهومی داشت؟؟؟
همه اینها برای من سوال بود.و باعث شد مجاهدین برای من فرو بریزند این تصور که این آدمها نمیتونند ادمهای درستی باشند.
وقتی که من عراق بودم از من خواستند که براشون کارهایی انجام بدم اما بعدا فهمیدم همه اینها یه تبلیغی برای کاره خودشون بوده و بلاخره اینطور متوجه شدم که احتمالا باید کسی به اینها پول بده؛یعنی اینکه اگر مثلا من به یه بادکنک عکس مریم رجوی میزنم و به هوا میفرستم و عکسش رو برای انها میفرستم،اینکار برای اونها جنبه تبلیغاتی داشته که اولا به بچه های خودشون بگن که ما در ایران هوادار داریم که انگیزشون رو بالا ببرند و دیگر اینکه برای عربستان و اسرائیل دمی تکون بدن و من از این حرکت این رو فهمیدم و هر چی جلوتر میرفتم میفهمیدم که اینا هیچی ندارن و همون بادکنک تو خالی هستن که خودشون رو باد کردند و میشه گفت که همش تبلیغات بود و انگار دوست داشتن خودشون رو به امریکا نشون بدن.در اصل به اونا بگن که مردم ما رو میخوان و از ما حمایت کنید.اما در واقع هیچ پشتوانه مردمی براشون وجود نداره…ادامه دارد
سحر ادیب زاده، سوئیس